سفر سیاحتی – زیارتی آخرت

ابتدا گذرنامه زیر را نکمیل کنید :

نام : انسان    نام خانوادگی : آدمی زاد     نام پدر : آدم      نام مادر : حوا      لقب : اشرف مخلوقات

نژاد : خاکی    صادره از : دنیا   ساکن : کهکشان راه شیری،منظومه شمسی،زمین      مقصد : برزخ

ساعت حرکت و پرواز : هروقت که خدا صلاح بداند                     مکان : بهشت اگر نشد جهنم

وسایل مورد نیاز :

1- دو متر پارچه  2- عمل نیک خالص  ۳- انجام واجبات و ترک محرمات 4-امربه معروف و نهی از منکر

5- دعای والدین و مومنین  6- نماز اول وقت  7- ولایت ائمه اطهار  8- اعمال صالح،تقوا و ایمان

توجه :

1-   خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید

2-   از آوردن ثروت ، مقام ، منزل ، ماشین حتی در داخل فرودگاه جدا خودداری فرمایید.

3-   حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گل های سنگین ، سنگ قبر گران ، تجملات و مراسم پر خرج خودداری نمایند.

4-   به آن ها سفارش کنید در شب دفن از دادن صدقه به فقرا و خواندن نماز وحشت قبر کوتاهی نکنید.

5-   جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خودرا بین فرزندان و امور فقرا مشخص تقسیم نمایید.

6-   از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس ، غیبت ، تهمت . غیره خود داری نمایید.

7-   برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت  پیامبر(ص) مراجعه کنید.

 

تماس و مشاوره به صورت شبانه روزی ، رایگان ، مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد دز صورتی که قبل از پرواز به مشکلی

برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید :186 سوره بقره – 45 سوره نساء

129 سوره توبه – 55 سوره اعراف – 2 و 3 سوره طلاق

 

امیدواریم سفر آسوده ای در پیش داشته باشید.

 

سرپرست کاروان : حضرت عزرائیل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:19  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

دارم می بینم صحنه را ، می بینم تجهیز را ، می بینم صف آرایی ها را ، می بینم دندانهای با غضب گشوده شده و دندانهای با غیض به هم فشرده شده را علیه انقلاب و علیه امام و علیه همه این آرمانها و همه آن کسانی که به این حرکت دل بسته اند ، چه کنم اگر کسی نمی بیند !!!
در حوادث فتنه گون ، شناخت عرصه دشوار است ، شناخت اطراف قصه دشوار است ، شناخت مهاجم و مدافع ، ظالم و مظلوم ، دشمن و دوست دشوار است . بایستی گره گشایی کرد ، بایستی حقیقت را باز کرد ، گره های ذهنی را باز کرد و این تبیین لازم دارد . فرمود ؛ " وَ لا یَحمِلُها بِعِلم اِلا اَهلُ البَصَرِ وَ الصَبر " . می دانید که پرچم امیرالمومنین (ع) سختی اش از پرچم پیغمبر (ص) از جهاتی بیشتر بود . در زیر پرچم امیرالمومنین (ع) دشمن و دوست آنچنان واضح نبودند . دشمن همان حرفهایی را می زد که گاهی دوست می زد ، همان نمازی را می خواند که در اردوگاه امیرالمومنین (ع) نماز می خواندند و در جنگ جمل و صفین و نهروان نماز می خواندند . حال اگر شما باشید چه می کنید ؟ً!
در جنگ صفین یکی از کارهای مهم جناب عمار یاسر ، تبیین حقیقت بود . چون در جناح مقابل که جناح معاویه بود تبلیغات گوناگونی می کردند . این کسی که از این طرف خودش را موظف دانسته بود که در مقابل این جنگ روانی بایستد و مقاومت کند ، جناب عمار یاسر بود . یک جا می دید اختلاف پیدا شده است و یک عده ای دچار تردید شده اند و بگو مگو در آنها است ، خودش را به سرعت می رساند و برایشان حرف می زد و تبیین می کرد و این گره ها را باز می کرد .
نقش نخبگان و خواص و اینها هم این است که این بصیرت را نه فقط در خودشان بلکه در دیگران نیز به وجود آورند . فسا بگویید ، روشن بگویید ، مبین بگویید . آنچه را می فهمید ، هیچ انتظاری هم نیست . حق هم نیست که انتظار باشد که کسی بر خلاف فهمیده خودش حرف بزند . اما آنچه را که می فهمیید بگویید و سعی هم کنید که آنچه را فهمیدید ، حقیقت باشد .
کجا هستند ، آن کسانی که ، آن شخصیتهای بزرگی که پیمان جانبازی بستند ؟!

رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 14:22  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:43  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 
برای مشاهده تصاویر روی متن زیر کلیک کنید.

http://www.google.com/images?um=1&hl=fa&lr=&tbs=isch%3A1&sa=1&q=%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87+%D8%A7%DB%8C&btnG=%D8%A8%D9%8A%D8%A7%D8%A8

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:40  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

زندگي نامه مقام معظم رهبري

ميلاد آفتاب

حضرت آيت الله العظمي آقاي سيد علي خامنه اي (مد ظله العالي) در سال 1318  شمسي ، در مشهد مقدس  در خانواده اي روحاني پا به عرصه وجود گذاشت.

پدر ايشان آيت الله آقا حاج سيد جواد از مجتهدين و علما محترم مشهد بود كه سالهاي طولاني صبحها در مسجد گوهرشاد و ظهرها و شب ها در مسجد بازار مشهد اقامه ي جماعت مي نمود و تبليغ دين مي كرد.

جد معظم له آيت الله سيد حسين خامنه اي از علماي آذربايجاني مقيم نجف بود. وي قبلا در محله ((خيابان تبريز)) اقامت داشت و سپس به نجف اشرف سفر كرده، در آنجا به درس و بحث اشتغال ورزيده بود، مردي پرهيزكار و اهل علم و تقوي و زهد كه عمري را با قناعت گذراند.1

روحاني شهيد، حاج شيخ محمد خياباني شوهر عمه ي ايشان است كه گر چه در قصبه خامنه از توابع تبريز به دنيا آمد ؛ ولي به علت اين كه در مسجد كريم خان در ((محله خيابان)) تبريز امام جماعت داشت ؛ به ((خياباني)) مشهور شد. و از روحانيون مشهور و مبارز دوران مشروطه است و نماينده مردم تبريز در مجلس شوراي ملي بود و عليه نابساماني موجود قيام كرد و در تبريز شهيد شد.

مادر معظم له، دختر آقا سيد هاشم نجف آبادي ((مير دامادي)) از علماي معروف مشهد بود. وي زني پاكدامن ، آشنا به مسائل اسلامي و متخلق به اخلاق الله بود.

روزهاي آغازين كودكي ؛

دوران كودكي ايشان با تربيت پدري سخت گير و مراقب اما به شدت مهربان و دوست داشتني و مادري مهربانتر و دلسوز، در نهايت عسرت و تنگدستي سپري شد.

معظم له در اين باره مي گويند :

(( دوران كودكي بسيار در عسرت مي گذشت، خاصه كه كودكي من مصادف با ايام جنگ بود. با اين كه مشهد در كرانه ي جنگ واقع بود و همه چيز نسبت به شهرهاي ديگر كشور در آن ، ارزان و فراوان بود، معهذا وضع خانواده ما به طوري بود كه ما حتي هميشه نمي توانستيم نان گندم بخوريم و معمولا نان جو مي خورديم، گاه نان مخلوط جو- گندم و بندرت گندم .

من شبهايي از كودكي را به ياد مي آورم كه در منزل شام نداشتيم و مادر با پول خردي كه بعضي از وقتها مادر بزرگم به من يا يكي از برادران و خواهرانم مي داد، قدري كشمش يا شير مي خريد تا با نان بخوريم …))

معظم له درباره منزل پدري مي فرمايد:

((منزل پدري من كه در آن متولد شده ام (تا 4- 5 سالگي من ) يك خانه حدود 60-70 متري در محله اي فقير نشين از شهر مشهد بود كه فقط يك اطاق داشت و يك زير زمين تاريك و خفه.

هنگامي كه براي پدرم ميهمان مي آمد(و معمولا پدر بنابر اين روحاني و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مي رفتيم تا ميهمان برود لذا بعد عده اي كه به پدر ارادتي داشتند. زمين كوچكي را كنار اين منزل خريده به آن اضافه كردند و منزل ما داراي سه اطاق شد.))

معظم له درباره نحوه ي لباس پوشيدنشان  مي فرمايد:

(( از نظر لباس هم وضع همين گونه بود. مادرم از لباسهاي كنه پدرمان براي ما چيزي درست مي كرد كه يك چيز عجيب و غريبي بود ، نه لباده ، نه قبا ، يك چيز بلند تا زير زانو و اغلب هم چند وصله مي خورد. البته بايد گفت كه پدر هم لباسهايش را به اين زودي عوض نمي كرد ، مثلا لباده داشت كه حدود چهل سال آن را پوشيد . ))

تحصيل دروس حوزه ؛

معظم له علوم اسلامي را در همان مدرسه اسلامي ، ادبيات عرب را شروع مي كنند. شرح امثله را نزد مادر خوانده بود. صرف مير و تصريف را نيز از پدر آموخته بودند و عوامل و انموذج را در مدرسه، نزد دو نفر از معلمين آنجا مي آموزند . و سپس به مدرسه علوم دينيه ((سليمان خان)) مي روند و صمديه و سيوطي و مقداري از مغني را مي خوانند .

شرايع را هم در درس پدر شركت مي كننند و هنگامي كه به كتاب حج مي رسند، پدر به ايشان مي گويند كه در درس شرح لمعه كه به مبحث حج رسيده بود شركت كننند و هم مباحثه با برادرشان بشوند. بعد از مدرسه سليمان خان به مدرسه علوم دينيه نواب مي روند و سطح را به پايان مي رسانند. پس از آن در دروس خارج مرحوم آيت الله العظمي ميلاني شركت مي نمايند.

آيت الله العظمي خامنه اي (مدظلله العالي ) اين موفقيت را در سايه توجه و زحمات پدرشان مي دانند و مي گويند:

(( عامل و موجب اصلي در انتخاب اين راه نوراني  روحانيت ، پدرم  بودند و مادرم نيز علاقه مند و مشوق بودند… وقتي من دروس طلبگي روي آوردم ، اختلاف سني من و پدرم خيلي زياد بود. درست چهل و پنج سال ، علاوه بر آن پدرم مقام علمي بالايي داشت و مجتهدي با اجازه و شاگرداني در سطوح عالي تربيت كرده بود ، بنابراين سزاوار نبود كه او با آن مقام علمي به من كه دوره ابتدايي دروس اسلامي را مي گذراندم، درس بدهد. حال و حوصله اين گونه كارها را هم نداشت؛ اما بنابر علاقه اي كه به تربيت ما داشت، هم به برادر بزرگتر و هم به من و هم بعدها به برادر كوچكترمان ، درس مي داد و حق عظيمي از جهت تحصيلي و تربيتي به گردن همه ما برادران ، به ويژه بر من دارند ، چنان كه اگر ايشان نمي بودند، من به موفقيتهاي فراوانم در تحصيلات فقه و اصول نائل نمي شدم.

البته تا پيش از رفتن به قم، علاوه بر آن كه نزد پدر درس مي خواندم ، در درسهاي عمومي حوزه مشهد نيز حاضر مي شدم و تابستانها كه اين درسها تعطيل مي شد، پدر درسهاي تعطيلي ((اصطلاح در مورد درس ايام تعطيل)) به جاي آن تعيين مي فرمود و خود تدريس مي كرد.

به همين دليل من به خلاف اشخاصي كه تنها در حوزه هاي عمومي درس مي خواندند وقفه أي در تحصيل نداشتم و لذا در سن 16 سالگي بودم كه تمام دروس سطح را خوانده و درس خارج را شروع كرده بودم.))2

بركرسي تدريس :

معظم له درباره تدريس در حوزه علميه مي فرمايد:

((تدريس را از اولين روزهاي طلبگي رسمي، يعني بلافاصله بعد از تمام شدن دوره دبستان شروع كردم. اولين تدريس، كتاب امثله يا صرف مير بود كه براي دو شاگرد بزرگسال از روضه خوانهاي مشهد شروع كردم و تابستان 1337 كه در مشهد بودم، كتابهايي از صرف، نحو،معاني،بيان ،اصول و فقه تدريس مي كردم. در قم هم در كنار درسي كه مي خواندم، تدريس نيز مي كردم.

در سال 1336 به قصد زيارت، به عتبات عاليات مشرف شدم. حوزه گرم نجف مرا تشويق به ماندن در آن كانون علمي مي كرد، لذا مايل بودم در نجف بمانم . مدت كوتاه هم ماندم؛ اما پدرم با اقامتم در نجف موافقت نكرد و به مشهد بازگشتيم و در سال 1337 با اجازه به قم رفتم و تا سال 1343 در قم ماندم. در همان سال چون پدرم به دنبال عارضه چشم، بينايي خود را كاملا از دست داد، ناگريز به مشهد بازگشتم، گرچه حتي بعضي استادان بزرگ من در قم به شدت مخالف رفتنم بودند.

پس از برگشتن از قم به مشهد (در سال 1343 ) تدريس يكي از برنامه هاي اصلي و هميشگي ام بود و در طول اين سالها تا (1356 سطوح عاليه، (مكاسب و كفايه) تفسير و عقايد تدريس مي كردم . ))

در محضر اساتيد :

مقام معظم رهبري ( دامت بركاته ) در مورد اساتيد خويش از ابتدا ورود به حوزه تا دروس خارج مي فرمايد:

(( در مشهد مقدس نيز از سال 1343، ضمن اين كه خود به تحصيل ادامه مي دادم، به تدريس حوزه هم مشغول بودم و تا سال 1349 در درس فقه شركت مي كردم.

كتاب انموذج و صمديه را در مدرسه سليمان خان مشهد نزد آقاي علوم نامي كه خودش تحصيلات جديده را در رشته پزشكي ادامه مي داد، خواندم. پس از آن سيوطي را با مقداري از مغني پيش شخصي به نام آقاي مسعود در همين مدرسه خواندم و بعد چون برادر بزرگم در مدرسه نواب اطاق داشت، رفتم آنجا و معالم را ضمن اين كه سيوطي و مغني را مي خواندم، شروع كردم.

در همين ايام پدرم پيشنهاد كرد، كتاب شرايع الاسلام محقق حلي ( قدس ) را به من درس بدهد و با اينكه شرايع ، كتاب درسي نبود ، پدرم احساس كرد اين كتاب مي تواند در پيشبرد من موثر باشد كه همين طور هم شد ، يعني از اول كتاب شرايع ايشان به من درس داد تا كتاب حج ، وقتي رسيديم به كتاب حج ، در آن موقع پدرم كتاب حج شرح لمعه را به برادرم درس مي داد ، آن وقت به من گفت :

بيا و در درس شرح لمعه شركت كن . من گفتم :

ممكن است نتوانم بفهمم ، ايشان  گفتند : مي تواني بفهمي و لذا رفتم و اتفاقا هم فهميدم كه البته تقريبا سه چهارم كتاب شرح لمعه را نزد پدرم خواندم و ما بقي را پيش مرحوم آقا ميرزا احمد مدرس يزدي ( كه مدرس معروف شرح لمعه و قوانين در مدرسه نواب بود ) خواندم و پس از اينكه شرح لمعه را تمام كردم رفتم درس مكاسب و رسائل مرحوم آيه الله حاج شيخ هاشم قزويني ( كه از شاگردان مرحوم آقا ميرزا مهدي اصفهاني و اهل رياضت و مدرس درجه يك مشهد بخصوص نزد اهل علم به عنوان مرد آزاده و روشن ضميري معروف بود ) ايشان مردي جامع و خوش بيان بودند ، به طوري كه من در نجف و قم كه اغلب درسهاي آنجا را رفته بودم ، كسي را به خوش بياني ايشان نديدم .

بخش عمده درس رسائل و مكاسب و كفايه را پيش ايشان خواندم. اينكه مي گويم بخش عمده، براي اين است كه ما بقي را پيش پدرم خوانده و لذا بايد بگويم؛كمكهاي پدرم، سهم و افري در پيشرفت درسي ام داشته است  و من از آن اول كه رسما طلبه شدم تا وقتي درس خارج را شروع كردم پنج سال و نيم طول كشيده، يعني: دوره سطح را تماما پنج سال و نيم گذراندم و درس خارج را هم نزد مرحوم آيه الله العظمي ميلاني(قدس) كه مرد ملا و محقق و از مراجع در مشهد بودند، شروع كردم.

يك سال درس اصول و دو سال و نيم درس فقه خارج ايشان را رفتم تا اواخر سال 1337 كه به قم عزيمت كردم. ناگفته نماند كه در مشهد يك مدتي هم درس خارج آيه الله حاج شيخ هاشم قزويني رفتم ؛يعني : ايشان  با اصرار خود ما ، يك درس خارج (اصول)شروع كرد. مرحوم حاج شيخ هاشم با بحث وسيع همه اقوال را نقل مي كرد و بعد رد مي كرد. در مشهد يك درس ديگر بهم رفتم كه درس فلسفه آيه الله ميرزا جواد آقا تهراني بود. به اين طريق كه ايشان كتاب منظومه و مطالب مرحوم حاج ملاهادي سبزواري را درس مي گفتند و رد مي كردند، كه در حقيقت اين درس منظومه ايشان رد منظومه بود. تا اينكه يك كسي از دوستانم كه در قم فلسفه خوانده بود، مي گفت :

اين درست نيست تو بروي درس منظومه ميرزا جواد آقا و ايشان منظومه را رد كند، چون به اين ترتيب تو مفاهيم حكمت را ياد نمي گيري لذا خوب است پيش كسي كه معتقد به حكمت است بروي و اين درس را بخواني و من هم اين حرف را قبول مردم و رفتم پيش شخصي به نام ((آقا شيخ رضا ايسمي))كه در مشهد بود و ملاي قديمي و فاضل و حكيم و خيلي هم معتقد به حكمت بود. پيش ايشان درس منظومه را شروع كردم و ايشان مباحث را با ديد كاملا معتقد به فلسفه بحث مي كرد.))

هجرت به حوزه علميه نجف

مقام معظم رهبري در ادامه خاطراتش درباره هجرت به حوزه علميه نجف و شركت در دروس آيات عظام به طور موقت مي فرمايد:

سپس به نجف رفتم و در درسهاي ايات عظام حكيم و خوئي و شاهرودي و درس آقا ميرزا باقر زنجاني و مرحوم  ميرزا حسن يزدي و آقا سيد يحيي يزدي و هر جا كه يك درسي بود، رفتم.

اما در بين همه اين درسها يكي از درس آيه الله حكيم خيلي خوشم آمد، به خاطر سليس بودن و رواني اش و با نظرات فقه خيلي خوبي كه داشت و يكي هم درس آيه الله آقا ميرزا حسن بجنوردي بود كه در مسجد طوسي مي گفت و از درس ايشان هم خوشم مي آمد، تا اينكه تصميم گرفتم در نجف بمانم، لذا به پدرم نامه نوشتم كه اگر مي شود من اينجا بمانم، اما پدرم موافقت نكرد.

بازگشت به وطن

معظم له بعد از اين كه پدرشان اقامت در نجف را نپذيرفتند تصميم به بازگشت به وطن مي گيرند. ايشان در ادامه ي خاطراتش مي فرمايد:

بابراين امدم مشهد و بعد از مدتي راهي قم شدم و در قم تصميم گرفتم همه درسها را ببينم تا هر كدام را پسنديدم به همان درس بروم، كه همين كار را هم كردم و از ميان همه ان درسها، يكي در س امام و بعد از آن درس آيت الله آقا مرتضي حاج شيخ و ديگري درس آيت الله العظمي بروجردي را مي رفتم و در درس فقه . اصول امام هم مستمرا شركت مي كردم. در قسمت فلسفه هم يك مقدار از اسفار و يك مقدار هم شفا  را از درس اقاي طباطبايي استفاه كردم.3

تشنگان دانش

حضرت آيت الله هاشمي رفسنجاني درباره  موفقيت علمي رهبر عزيز مي فرمايد:

خود من به عنوان شاهد بايد بگويم كه از حدود سال 1338 يا 1339 خدمت ايشان بوده ام، در درسها شركت داشتيم، مباحثات مي كرديم. بسياري از كساني كه امروز در بين ما هستند و هيچكس ترديدي در اجتهاد آنان ندارد، آن روزها آيه الله خامنه أي از آنان اگر بالاتر نبود، پايين تر نبود. هم درسها را خوب مي فهميدند و هم خوب استنتاج  مي كردند و تا اين اواخر هم ضمن مبارزه مطالعه و كار فقه و درس را فراموش نمي كردند.

علاقه ي معظم له به درس و بحث در حدي بود كه وقتي در دوره دوم رياست جمهوري، برخي از فضلاي حوزه علميه قم برنامه آينده ايشان پس از پايان دوره رياست جمهوري را سؤال كردند؛ ايشان فرمودند:

ان شاء الله به قم خواهم آمد و در انجا به آنچه سالهاست در انتظارش هستم (درس و بحث) مشغول خواهم شد.

تاليفات معظم له

حضرت آيه الله العظمي خامنه أي (مد ظله العالي) تاليفات و آثار فراواني دارند كه بعضي از آنها تا كنون به زيور طبع آراسته گرديده است:

-  كتاب الجهاد (درس خارج معظم له )

-  چهار كتاب اصلي علم رجال.

-  آينده در قلمرو اسلام

-  از ژرفاي نماز.

-  بازگشت به نهج البلاغه

-  پرسش و پاسخ  در پنج مجلد

-  درسهايي از نهج البلاغه

-  درس اخلاق

-  سيري در زندگي امام صادق (ع)

-  شخصيت سياسي امام رضا (ع)

-  عنصر مبارزه در زندگي ائمه(ع)

-  گفتاري در باب صبر.

-  گفتاري در وحدت و تحزب

-  مسلمانان در نهضت هندوستان

-  گفتاري در باب حكومت علوي

-  گروههاي معارض در نهضتهاي انبياء و درانقلاب اسلامي

-  فرياد مظلوميت

-  مصاحبه ها

-  صلح امام حسن(ع) پرشكوهترين نرمش قهرمانانه تاريخ.

-  عطر شهادت

-  رسالت حوزه

-  در مكتب جمعه

-  قبسات النور

-  استفتائات

-  پرسش و پاسخ (در پنج مجلد)

-  جلوه آفناب

-  راه امام راه ما

-  هنر از ديدگاه مقام معظم رهبري

-  مرد عمل، جهاد، شهادت دكتر مصطفي چمران

-  هشدارهاي مقام معظم رهبري

-  شهيد آغازگر-شهيد آيت الله مصطفي خميني.

-  پژوهش در زندگي امام سجاد (ع)

-حديث  ولايت (مجموعه بيانات مقام معظم رهبري) (چندين جلد)

چندين اثر با ارزش ديگر معظم له به زيور طبع آراسته گرديد و اميدواريم كه نسل حاضر بتواند از نوشتجات و فيوضات معنوي ان به نحو احسن استفاده نمايند.

دوران مبارزات سياسي

مقام معظم رهبري، مجاهدي شجاع و با تقواست كه در سراسر زندگي پر بركتش همواره در جهاد به وسيله قلم و سخن و سلاح بوده و به خصوص از سال 1341 كه امام بزرگوار نهضت عظيم اسلامي را اغاز نمود، دقيقه أي از تلاش و جهاد بازنمانده است. رهبر عزيز در اين باره مي فرمايند:

در ارتباط با ورود به ميدان مبارزه و مسائل سياسي، سالهاي 32-31 بود كه شنيدم مرحوم نواب صفوي آمدند به مشهد كه كه در اين ارتباط يك جاذبه پنهاني مرا به طرف مرحوم نواب مي كشاند و خيلي علاقه مند شدم نواب را ببينم، تا اينكه خبر دادند نواب مي خواهد به مدرسه سليمان خان جزو روزهاي فراموش نشدني زندگي من است.

وقتي ايشان با يك عده از افراد فدائيان اسلام كه كلاه پوست مخصوص به سر داشتند، وارد مدرسه شد، به هيات ايستاده و با شعار كوبنده شروع به سخنراني كرد.

محتواي سخنراني اش هم اين بود كه بايد اسلام زنده شود و اسلام حك.مت كند و در اين ارتباط پرخاشگرانه،شاه،انگليس و مسئولين مملكتي را متهم به دروغگويي كرد و گفت: اين مسئولين مسلمان نيستند !

من كه براي اولين بار اين حرفها از زبان مرحوم  نواب به گوشم مي خورد؛ آن چنان حرفهايش در دلم نشست كه دوست داشتم هميشه با او باشم و همانجا اعلام شد كه فرد آقاي نواب از مهديه به مدرسه نواب خواهد رفت و فرداي آن روز مرحوم نواب صفوي به هيئت اجتماع از مهديه به سوي مدرسه نواب حركت كرد و در بين رله خطاب به مردم با صداي بلند شعار مي داد و مي گفت:

برادر غيرتمند مسلمان، بايد اسلام حكومت كند تا اينكه  به مدرسه  نواب وارد شد و آنجا هم با تمام وجود يك سخنراني مفصل و هيجان انگيزي ايراد كرد و بعد از سخنراني به ايشان پيشنهاد اقامه نماز جماعت شد كه قبول كردند و نماز را به امامت ايشان خوانديم و بعد از آن كه مرحوم نواب از مشهد رفتند،  ما ديگر از او خبر نداشتيم تا اينكه خبر شهادتش به مشهد رسيد و وقتي خبر شهادت ايشابه مشهد آمد ماها از روي خشم و غيض منقلب بوديم، به نحوي كه در صحن مدرسه شعار مي داديم و از شاه بدگوئي مي كرديم و نكته قابل توجه اين است كه مرحوم آيه الله حاج شيخ هاشم قزويني در مشهد تنها روحاني أي بود كه بر اساس همان  آزادگي و بزرگ منشي اش در مقابل شهادت مرحوم نواب عكس العمل نشان دادو در مجلس درس از شهادت مرحوم نواب صفوي و يارانش به وسيله دستگاه حاكم انتقاد شديد كرد و تاثر خودش را از شهادت آنها ابراز داشت و گفت مملكت ما كار به جاي رسيده كه فرزند پيغمبر را به جرم گفتن حقائق مي كشند!! و لذا از همان وقت جرقه اي انگيزش انقلابي اسلامي به وسيله نواب صفوي در من به وجود آمد.

هيچ شكي ندارم كه اولين آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن كرد. بنابراين آن حالت رنگ پذيري از مرحوم نواب سبب شد كه در همان سال 34 يا 35، اولين حركت مبارزاتي ما شروع شود، به اين شكل كه يك استانداري به نام  فرخ براي مشهد آمده بود و اين شخص به هيچ يك از مظاهر و ضوابط ديني احترام نمي گذاشت؛ از جمله اينكه در ماه محرم و صفر كه معمول بود سينماهاي مشهد  تعطيل مي شد، ابتدا تا چهاردهم محرم اعلام تعطيلي كرد و بعد يك قدري سرو صدا شد تا بيست محرم تجديد كرد و لذا ما چند نفر بوديم كه نشستيم يك اعلاميه در ارتباط با امر به معروف و نه از منكر نوشتيم و با پست به اين طرف و آن طرف فرستاديم.4 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:5  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

 

همگام با امام خميني

مبارزات سياسي از سال 1341

حوزه علميه قم در سال 1341 با نداي امامت امام به پا خاست و شور ديگري در اين مركز علم و تقوي و جهاد و شهادت پديد آمد.مقام معظم رهبري در سال 1342 از طرف امام ماموريت يافت، سه پيام را به مشهد ببرد. سه پيامي كه با محرم  سرنوشت سازي كه پانزده خرداد در آن اتفاق افتاد، ارتباط داشت.

پيام اول، براي علماء، خطباء منبريها وسران هياتهاي مذهبي، راجع به حمله به اسرائيل و مساله فيضيه.

پيام دوم و سوم، براي مرحوم  آيه الله  العظمي  ميلاني (قدس) و يكي از علماي مشهد راجع به شروع مبارزه علني از هفتم محرم.

اين رسالت به خوبي به انجام رسيد و پيامها توانست موجب تشديد مبارزات در استان خراسان گردد.

سهم مقام معظم رهبري شهرستان بيرجند شد كه مركز قدرت و سيطره رژيم و به اصطلاح تيول اسدالله علم، نخست وزير وقت بود.

ايشان در بيرجند از روز سوم محرم، منبر مي روند و با آگاه  بخشيدن به مردم، نهضت را شروع مي نمايند. ايشان روز هفتم محرم كه جمعيت كثيري شركت كرده بوند، قضاياي مدرسه فيضيه را با حالي پرشور و بياني گيرا گفته و مردم عجيب گريه مي كنند.

دوران رنج

مقام معظم رهبري در ادامه خاطراتش مي فرمايد:

آن روز منبري اولي، مطلب را طول داد و دير پايين آمد و براي من حدود نيم ساعت وقت ماند. مطلب را كه شروع كردم از شدت هيجان مي لرزيدم، هر چند به هيچ وجه نمي ترسيدم وحال مردم نيز در من اثر مي گذاشت. مردم عجيب اشك مي ريختند و هنگامي كه از منبر پايين آمدم دور مرا گرفتند كه مبادا دستگير شوم .

اين منبر در شهر خيلي صدا مي كند و فردا صبح در مجلس ديگري كه در منزل شخصي بود، جمعيت عظيمي مي آيند و آنجا نيز مسائل روز مطرح مي گردد.

مقام معظم رهبري در اين باره مي گويد:

روحاني مشهوري در بيرجند به نام تهامي كه آن روز به من گفت: با اينكه من در اين شهر از همه مطلع ترم اما اين گونه مسائل را نمي دانستم و اگر غير از شما كس ديگري مي گفت باور نمي كردم و در هيچ جرياني اين همه گريه نكرده ام.

معظم له صبح روز نهم روز تاسوعا منبر داغي مي روند و بعد از ان دستگير مي شوند و دو روز در بيرجند نگه مي دارند و سپس به مشهد برده و تحويل ساواك مشهد مي دهند و از آنجا به زندان مخروبه در دژبان مي برند كه حتي از وسايل اوليه زندان هم محروم باشد.

حدود ده روز اين دوره زندان طول كشيد. ايشان در اين مورد مي گويند:

بد نبود، تجربه جديدي بود، يك دنياي  جديدي بود با ساواك، با بازجوئيها و دعواها و اوقات تلخيها ، اهانتهاي شديد وخلاصه ناراحتيهاي مبارزه معظم له فعاليت هاي خود را بعد از آزادي مي فرمايد :

بعد از آزادي نشستيم و با دوستان قرار گذاشتيم كه اين دفعه با قرار درست و حسابي و حساب شده، هركدام به يك نقطه كشور برويم و حقايق را بيان كنيم، البته اختناق زياد بود. دستگاه هم آماده سركوبي بيشتر شده بود در آن موقع هنوز هم مردم از تاثير پانزده خرداد بيرون نيامده بودند. سركوبي شديد مردم وجنايات رژيم، برخي را به محافظه كاري كشانده بود؛ هر چند برخي ديگر را به مقاومت بيشتر وجهاد بزرگتر مي خواند.

ماه رمضان سال 1342 مصادف با بهمن و سالگرد رفراندم قلابي شاه بود، امام خميني در حصر بودند و امكان برنامه ريزي براي ماه مبارك از طرف ايشان نبود لذا از طرف مراجع و روحانيت به خصوص شاگردان نزديك امام با برنامه حساب شده راه افتادند.

معظم له در اين باره مي فرمايد:

از قم كه راه اقتاديم با يك اتوبوس كه حدود سي نفر طلبه داشت، حركت كرديم. داخل اتوبوس طلبه ها با رتبه هاي مختلف نشسته بودند. همان طور سر راه پياده مي شدند. من آخرين نفر بودم كه بايد كرمان پياده مي شدم.

ايشان در كرمان دو سه روزي به سخنراني و مذاكره با علماء و طلاب و افراد  مبارز پرداخته و سپس با ماشين به زاهدان مي روند بالاخره روز پانزده رمضان كه تولد حضرت امام  حسن مجتبي(ع) است سخنراني داغ و پر محتوا و پر شوري را ايراد  مي كنند كه ساواك آنجا، شب همان روز يعني شب شانزدهم  ماه رمضان  دستگير مي كند و با هواپيما به تهران مي فرستد يك شب در پادگان  سلطنت آباد نگاه مي دارند و فرداي آن روز ايشان را به زندان قزل قلعه تحويل مي دهند و حدود دو ماه هم اين زندان طول مي كشد و پس از آزادي به ديدار امام در منزل واقع در قيطريه كه در حقيقت زنداني محترمانه بود مي رود و به قول خودشان:

خستگي را از تنم دور كرد و به قدري ذوق زده بودم كه گريه مي كردم و امام خيلي ملاطفت فرمودند به امام عرض كردم از اين ماه رمضان به علت نبودن جنابعالي آن طور استفاده  نشده كه بايد بشود لذا از اين ماه رمضان به علت نبودن جنابعالي آن طور  استفاده نشده كه بايد بشود لذا از حالا بايد به فكر محرم آينده بود.

خلاصه اين كه در روز چهاردهم فروردين 1346 مقام معظم رهبري را در مشهد براي چندمين بار به بهانه ترجمه كتاب آينده در قلمرو اسلام دستگير مي كنند و به زندان مي برند چهار ماه زندان مي مانند با فشارهاي شديدي كه ساواك وارد مي ساخت، اما با تاييدات الهي ساواك را فريب مي دهند و ساواك نمي تواند مطالبي را از ايشان بدست اورد.

مقام معظم رهبري در همان سال 1346 در قم در ارتباط با اين كتاب صلح امام حسن (ع) و آينده در قلمرو اسلام و مسلمانان در نهضت هندوستان براي چندمين بار دستگير شدند اكما همان روز ازاد گشتند.

تلاشي ديگر

در سال 1349 پس از فوت مرحوم آيت الله العظمي حكيم كه دوباره فرصت براي تبليغ خط امام و مرجعيت ايشان و اظهار وفاداري نسبت به رهبر انقلاب اسلامي بدست آمده بود، دوباره ايشان دستگير شدند بعد از آزادي از زندان ، دائم مشغول تربيت افراد و سازمانده عناصر مورد اطمينان و ارتباط با گروههاي فعال و مبارز بودند و برا سهولت اين كار تدريس و امامت  جماعت مسجد را هم پذيرفتند.5

ابتدا در مسجد صديقيها، مشهور به مسجد تركها در بازار مشهد درس تفسير را شروع كردند و بعد از مدتي كوتاه  چون جمعيت  زياد بود به مدرسه ميرزا جعفر در طبقه دوم سالن كتابخانه منتقل شده و تدريس را اداكمه دادند در اين تفسير،طلاب و برخي از مردم متدين و وارد به مسائل مذهبي مشهد شركت مي كردند دستگيري سال 1349، موقتا اين تدريس را متوقف كرد.

زندان سال 1349 بيش از چهار ماه طول كشيد و پس از آزادي دوباره به فعاليت پرداختند. و در سال 1350 پس از عمليات انفجار دكلهاي برق هنگام جشنهاي دو هزار و پانصدمين سال ستمشاهي معظم له را دستگير مي كنند و اين بار ايشان را تحت شكنجه هاي شديد قرار مي دهند  و در سلول تاريك و نمور بدون هيچگونه روشنايي زنداني مي كنند و پس از پنجاه وچند روز حدود دو ماه وي را آزاد مي سازند.

معظم له دوباره در مسجد امام حسن (ع) مشغول فعاليت  مي شوند و بعد از مدتي از ايشان براي امات جماعت مسجد كرامت نزديك باغ نادري مشهد كه يكي از شلوغ ترين و حساسترين نقاط اين شهر است دعوت به عمل مي آيد كه به علت ازدحام مردم و استقبال شديد توده هاي انبوه، از طرف ساواك مسجد را براي مدتي تعطيل مي نمايند.

اين فعاليتها موجب شده بود كه ساواك ايشان را تحت مراقبت  ويژه بگيرد و همواره يا احضار به ساواك كرده، بازجويي كند و يا منزل ايشان را محاصره و از رفت آمد افراد ممعانت به عمل آورد و به تدريج درسهاي ايشان را نيز با زور تعطيل نمايد.

و با لاخره هم در دي ماه سال 1353 ايشان را دستگير و به تهران آورده، در زندان و شكنجه گاه مخوف ساواك يعني كميته مبارزه با خرابكاري به طور انفرادي محبوس مي كنند.اين دوره از زندان حدود دو ماه به طول انجاميد و تمام اين مدت در سلولهاي انفرادي يا دو سه نفره همراه با شكنجه هاي شديد گذشت.

بعد از آزادي از زندان معظم له دوباره به مشهد رفته و با مبارزه و جهاد خستگي ناپذيرش را دنبال كردند. اين بار مسئوليتها بسيار شديدتر از گذشته بود.

با اوج گرفتن مبارزات در سال 1356 احساس روحانيت و مردم به لزوم تشكلي اسلامي، در مشهد هسته اوليه تشكلي اسلامي با رهبري امام و مديريت روحانيت متعهد و انقلابي شكل گرفت.

معظم له در اين باره مي فرمايد:

تابستان سال 1356 در مشهدبا دو نفر از برادران نشسته بوديم، مرحوم آقاي رباني املشي و آقاي موحدي كرماني، صحبت اين شد كه مبارزين و مخصوصا روحانيت كه عمده ترين مبارزين بودند چرا متشكل نيستند؟

پيشنهاد شد كه بياييم تشكيلاتي را به وجود آوريم. درهمان جلسه گفته شد كه اگر آقاي بهشتي در اين تشكيلات باشند، اين تشكيلات عاقبت به خير خواهد شد و به جايي خواهد رسيد.

از حسن اتفاق ، شهيد بهشتي و شهيد باهنر هم در همان موقع در مشهد بودند، و لذا جلسه با شركت اين عزيزان تشكيل و سنگ بناي تشكل اسلامي گذاشته مي شود. خبر اين تشكيلات را هم به زندان براي علماي در بند از جمله آقاي هاشمي رفسنجاني مي فرستند و آنها هم تاييد مي كنند.

شهيد مطهري هم درهمان سال در پيامي كه از نجف از طرف امام آورده بودند مبارزين سابقه دار را به گردهم جمع شدن، دعوت مي كنند و همين ارتباطات باعث گرديد كه تظاهرات عظيم سال 56-57 سازمان يابد و نقش مقام معظم رهبري در پايه گذاري اين تشكل بسيار قابل توجه است آنهم تشكلي كه به خاطر خدا و جهاد و شهادت پديد آمده بود نه براي قدرت طلبي و به دست آوردن موقعيت و مقام .

تبعيدي ديگر

درگير و دار اين فعاليت ها در سال 1356 رژيم ستمگر با نهايت خشونت ايشان را دستگير مي كند و پس از چند شب زندان ايشان را به ايرانشهر تبعيد مي نمايد و تا سال 1357 طول مي كشد و در اين سال با اوج گيري انقلاب و بيرون رفتن كنترل اوضاع از دست رژيم،معظم له به مشهد باز مي گردند وبه دستور امام براي شوراي انقلاب اسلامي دعوت مي شوند و به تهران مي آيند.

هفت ساعت تمام سروپا ايستاد و سخنراني كرد و توطئه كمونيستها خنثي شد.

در روزهاي آخر نظام ستمشاهي، كمونيستها به فكر افتادند از فرصت استفاده كرده با سازمانده عناصر خويش، انقلاب اسلامي را تبديل به يك انقلاب به اصطلاح دمكراتيك خلقي نمايند.

به همين منظور بهترين جا را براي كار،كارخانه جنرال موتورز در جاده كرج تشخيص دادند،زيرا آنجا هم از تهران دور بود كه مركز قيام مردم متدين و مسلمان بود و هم مي توانستند نيروهاي كمونيست و عناصر ديگر ضد انقلاب را به دور از چشم مردم مذهبي در آنجا متمركز كرده،به تصور خام خودشان يك حمله به تهران نموده،مراكز حساس را اشغال نمايند و حكومت كمونيستي را برقرار سازند. البته اين نقشه به جايي نمي رسيد،اما در روزهاي حساس 19تا22 بهمن ممكن بود بالاترين كمك را به رژيم در حال اضمحلال بنكايد و موفقيت مردم را به تاخير اندازد و اين فرصتي به استكبار بدهد تا نقشه هاي جديدي طرح نمايد.

آنها حدود پانصد دانشجو و كارمند و افراد ديگر از مشاغل مختلف را كه داراي افكار كمونيستي بودند به كارخانه كشاندند و با نطقهاي محرك، كارگران را نيز به دور خويش جمع كردند و در روزنامه ها اعلاميه دادند و از همه نيروهاي به اصطلاح دمكراتيك و خلقي دعوت كردند كه به اين جمع و حركت انقلاب توده هاي خلق!! بپيوندند.

خبر كه به دفتر تبليغات امام رسيد، چند نفر از علماء و شهيد ديالمه از شهداي هفتم تير به آنجا اعزام شدند؛ اما كاري از پيش نبردند.

مقام معظم رهبري نيز دوبار به آنجا رفتند،بار دوم ظهر، با ماشين خودشان كه رانندگي مي كردند در حالي كه نهار نخورده بودند به طرف كارخانه حركت مي كنندو در راه كمي نان و پنير خريده در همان حال رانندگي، مي خوردند و به كارخانه مي روند و سخنراني كوتاه كرده برمي گردند؛ اما روز بيستم بهمن قضيه به مرحله خطرناكي مي رسد، پانصد كمونيست به علاوه هشتصد كارگر اين كارخانه جمع قابل توجه را تشكيل مي دادند كه كاملا داشتند مجهز مي شدند و بيم اين مي رفت كه اينان مسلح شوند و در آن گير و دار نبرد آخرين با رژيم، ايجاد جنگ داخلي كنند و اين از خيانت كمونيستها بعيد نبود. به همين علت شهيد ديالمه  به دفتر تبليغات امام آمد و با نگراني گفت وضع خطرناك است و بايد چاره أي جدي انديشيد و كسي به آنجا برود كه بتواند از عهده اين مهم بر آيد .

مقام معظم رهبري شخصا اين كار را به عهده گرفت و به سرعت به كارخانه رفتند.

يك گروه حزب الله هم از مدرسه رفاه براي پشتيباني اعزام شدند. مقام معظم رهبري عصر كه به كارخانه مي رسند با زحمت وجسارت به پشت تريبون مي روند و شروع به سخنراني كرده،به سوالات پاسخ مي دهند .

در پاسخ به سوالات،كمونيستها را به شدت محكوم مي كنند و لذا آنها براي رهائي از بن بست دستجمعي شروع به خواندن سرودهاي كمونيستي مي كنند و دستهاي خود را بالاي سر برده، محكم به هم مي كوبند. اما معظم له تريبون را رها نمي كند به سخنان خود ادامه مي دهند. نزديك مغرب اعلام اذان و نماز جماعت مي كنند .

كمونيستها مي بينند اوضاع دارد به ضرر آنها تغيير مي كند؛لذا براي اينكه سخنان ايشان به گوش كارگران نرسد و آنها متوجه  حقايق نشوند ، برقها را خاموش مي كنند .

در تاريكي مقام معظم رهبري بلندگو را به يكي از دوستان سپرده، خود بلند فرياد مي زنند كه ناراحت نباشيد،چيزي نيست،به حرفهاي من گوش كنيد. سپس از روي ميزها، از ميزي به ميز ديگري رفته و در هر ميز شروع به شعار و صحبت و تهييج و آگاه بخشيدن به كارگران مي كنند. ايشان مي فرمايند :

در هر حال ما نماز را به جماعت خواهيم خواند. آنها به مجادله بر مي خيزند دانشجويي با لباس كارگري به نام يك كارگر به سوال مي پردازد.ايشان مي گويند:كارتت را نشان بده او نمي تواند و مساله روشن مي شود. چند نفر ديگر را به همين ترتيب افشاء مي كنند سپس فكر مي كنند كه موقع آن رسيده كه كارگران را كه اكثر مسلمان و داراي معتقدات مذهبي هستند از كمونيستها جدا كنند و بهترين راه نماز جماعت است.

لذا اعلام مي كنند كه هر كس مسلمان و اهل نماز است به نماز جماعت در صحن كارخانه بيايد. و بالاخره حدود ساعت 30/8 شب حدود دو ساعت پس از مغرب نماز جماعت در صحن كارخانه به امامت معظم له تشكيل مي گردد و كارگران براي نماز مي ايند و كمونيستها در سالن كارخانه باقي مي مانند،صداي دلنشين و رساي معظم له حال كارگران را تغيير مي دهد و دعاي بعد از نماز كاملا صحنه را عوض مي كند. با استفاده از اين فرصت، ايشان كارگران را به مسجد دعوت مي كند و انها به مسجد كارخانه مي روند و در آنجا همراه با حزب الهي هايي كه از مدرسه رفاه آمده بودند،تجمعي ايجاد مي شود كه با ارشاد و راهنمايي معظم له عليه كمونيستها مي شورند و فردا خودكارگران آنها را از كارحانه با كتك بيرون مي كنند و توطئه أي بزرگ كه مي رفت تا جنگ داخلي را در آن بحبوحه انقلاب پديد آورد به رژيم فرصت تجديد قوا دهد با درايت و فداكاري معظم له خنثي گرديد .

نكته مهم اين است كه ان شب آيت الله خامنه اي هفت ساعت تمام سرپا ايستاد و سخنراني كرد و تا صبح به فعاليت پرداخت تا اين خطر را توانست  دفع نمايد.6

مقام معظم رهبري درباره ي خاطره ي آن روز مي فرمايد :

ما يك ستاد جديدي هم در دبيرستان  علوي اسلامي تشكيل داديم براي كارهاي تبليغات و اعزام افراد به كارخانه ها ؛ براي اين كه كارگرها را توجيه نمايند و از نفوذ بعضي از عناصر مخرب كه داشت در كارخانه ها صورت مي گرفت، جلوگيري كنند، و كارهاي تبليغاتي گوناگون ديگر كه دفتر تبليغات امام و سازمان تبليغات اسلامي و مدرسه ي شهيد مطهري، همه از همان تشكيلات  كوچك آن روز سرچشمه گرفت و منشعب شد.

يك روزي كه من داشتم بين اين دو، سه مقر براي انجام يك كاري با عجله مي رفتم ،يكي از دوستان مرا نگهداشت ،گفت: شماها اين جا مشغول كارهاي خودتان هستيد ؛ لكن عوامل كمونيست در كارخانه ها رفتند و دارند كارگرها را تحريك مي كنند و كارهاي مخرب انجام مي دهند. و چون آن روزها لحظات آن قدر پرحادثه  بود كه  قدرت ذهني وحتي چشم انسان قادر نبود همه ي اين حوادث را ببيند و تمام مشكلات و فتوحات و حوادث و تازه هاي كشور در اين محدوده هاي  مكاني كوچك ، در ان چند روز داشت خودش را نشان مي داد و بر يك عده معدودي تحميل مي شد كه بايد آنها را حل و فصل كنند ، و واقعا چنين قدرتي براي هيچ كس وجود نداشت ، خيلي روزهاي دشوار و پرحادثه أي بود،لذا مطلب به نظرم خيلي جدي نيامد و حساس نشدم ، و رفتم در آن محلي كه داشتيم ، همان دبيرستان علوي ، كه يك نفر ديگر با همان برادر آمد ، يك گزارش مفصل تري داد. من احساس كردم يك حادثه اي هست. تصميم گرفتم بروم از نزديك ببينم . پرسيدم كجا بيشتر حساس است؟يك كارخانه اي را  اسم آوردند و گفتند: در اين كارخانه هشتصد نفر بودند . همان طور كه مي دانيد ، وقتي در يك بخشي از مناطق كارگري تهران كه كارخانه هاي زيادي نزديك هم هستند، اگر هر حادثه أي در يكي از اين كارخانه ها اتفاق مي افتاد ، مي توانست با سرعت به جاهاي ديگر سرايت كند و معلوم شد اينها مي خواستند يك پايگاه براي خودشان درست كنند كه همين جا را پايگاه  قرار دادند . و مسئولان آن جا را تهديد به قتل  و ارعاب مي كردند تا كارگرها احساس پيروزي بكنند و آنها هم نقطه  نظرهاي خاص خودشان  را اعمال نمايند.

من وقتي رفتم آن جا ديدم وضع آن طور است. مشغول حل و فصل قضايا شدم.

افتخار خدمتگزاري

من هم خودم را خدمتگزار شماها و خدمتگزار اين مردم مي دانم و چنانچه اين لقب خدمتگزاري بر من تطبيق كند ، به آن افتخار مي كنم.  من حتي خودم را واقعا كوچكتر از اينتعبير خدمتگزاري مي دانم. از بس امام فرمودند من يك طلبه هستم من به خودم اجازه نمي دهم كه اين  تعبير را به كار ببرم وبگويم من يك طلبه ام؛والا منهاي اين فرمايش امام، حقيقتا اين گونه است و ماها يك طلبه و يك ادم معمولي هستيم، هرچند حالا وظيفه يي هم به عهده ماست و بايستي ان را انجام بدهيم.1

1323 اوايل مكتب رفتن ما مقام معظم رهبري درباره چگونگي ورودشان به مكتب خانه در سال 1323 مي فرمايد:

اولين مركز درسي كه من رفتم، مدرسه نبود،مكتب بود- در سنين قبل از مدرسه شايد چهار سال ، يا پنج سال بود كه من و برادر بزرگتر از من را -كه از من ، سه سال و نيم بزرگ تر بودند- با هم در مكتب دخترانه گذاشتند، يعني مكتبي كه معلمش زن بود و بيشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند . البته من خيلي كوچك بودم.

تجربه يي كه از آن وقت مي توانم به ياد بياورم، اين است كه بچه را در آن سنين چهار،پنج سالگي، اصلا نبايد به مدرسه و مكتب و اينها گذاشت؛براي اينكه  هيچ فايده يي ندارد. من به نظرم مي رسد كه از ان دوره مكتب قبل از مدرسه، هيچ استفاده علمي و درسي نكردم. گذاشته بودند كه ما قرآن ياد بگيريم-طبعا- چون در مكتبها  معمولا قرآن درس مي دادند. آن وقت در مدرسه ها قرآن معمول نبود، درس نمي دادند.

بد نيست بدانيد كه من متولد 1318 هستم. اين دوراني كه مي گويم سالهاي 1323-1324،آن سالهاست-اوايل مكتب رفتن ما- بنابراين يك دوره آن است؛كه اولين روز مكتب اول را يادم نيست.

پس از مدتي- يكي دو ماه كه در ان مكتب بوديم،ما را از آنمكتب برداشتند و در مكتبي گذاشتند كه مردانه بود؛يعني معلمش مرد مسني بود .

شايد شما دراين داستانهاي قديمي، ملا مكتبي خوانده باشيد؛ درست همان ملا مكتبي تصوير شده در داستانها و قصه هاي قديمي ما،پيش او درس مي خوانديم .

روز اولي كه ما را به آنمدرسه بردند، من يادم است كه از نظر من روز بسيار تيره، تاريك،بد و ناخوشايند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگي كرد كه به نظر من-آن وقت- خيلي بود. البته شايد  آن موقع به قدر نصف اين اتاق ، يا مقداري بيشتر اين اتاق بود؛ اما به چشم كودكي آن روز من، جاي خيلي بزرگي مي آمد. و چون پنجره هايش شيشه نداشت و از اين كاغذهاي مومي داشت، تاريك و بد بود. مدتي هم آن جا بوديم.2

بيچاره دلش را خوش  مي كرد رهبر عزيز خاطره أي از مكتب رفتن خود از آقاي  ملا مكتبي مي فرمايد:

من كوچكترين فرد ان مكتب بودم- شايد آن وقت،حدود پنج سالم بود- و چون هم خيلي كوچك بودم، هم سيد و پسر عالم بودم،اين آقاي ملا مكتبي صبحها من را كنار دست خويش مي نشاند و پول كمي ، مثلا اسكناس پنج قراني-آن وقتها اسكناس پنج ريالي بود،اسكناس يك توماني و دو توماني بود،شما نديده ايد  يا دو توماني از جيب خود بيرون مي آورد، به من مي داد و مي گفت:تواينها را به قرآن بمال كه بركت پيدا كند! بيچاره دلش را خوش مي كرد به اين كه به اين ترتيب مثلا پولش بركت پيدا كند؛چون در آمدي نداشتند.3

 روز اولي كه ما را به دبستان بردند مقام معظم رهبري كه در مورد روز اولي كه به دبستان رفت ، فرمودند :

روز اولي كه ما را به دبستان بردند،روز خوبي بود؛روز شلوغي بود:بچه ها بازي مي كردند، ما هم بازي  ميكرديم. اتاق ما كلاس بسيار بزرگي بود-بازيه چشم آن وقت كودكي من- وعده بچه هاي كلاس اول ، بوديم ؛ و روز پرشور و پر شوقي بود و خاطره بدي از ان روز ندارم.

البته چشم من ضعيف بود، هيچ كس هم نمي دانست، خودم هم نمي دانستم؛ فقط مي فهميدم كه چيزهايي را درست نمي بينم. بعدها چندين سال گذشت ومن خودم فهميدم كه چشمهايم ضعيف است؛ پدر ومادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند.

آن وقت ، وقتي كه من عينكي شدم،  گمان مي كنم حدود سيزده سالم بود ؛ ليكن د اين دوره اول مدرسه و اينها اين نقص كار من بود. قيافه معلم را از دور  نمي ديدم ، تخته سياه را كه روي ان مي نوشتند،اصلا نمي ديدم؛ و اين مشكلات زيادي را در كار تحصيل من به وجود مي آورد.

حالا خوشبختانه بچه ها در كودكي، فورا شناسايي مي شوند و اگر چشمان ضعيف است،برايشان عينك مي گيرند و رسيدگي مي كنند. آن وقت اصلا اين چيزها در مدرسه ي معمول نبود.

البته اين مدرسه ما يك مدرسه به اصطلاح غير دولتي بود،بعلاوه مدرسه ديني بود كه معلمين و مديرانش از افراد بسيار متدين انتخاب شده بودند، و با برنامه اندكي ديني تر از معمول مدارس آن روز، اداره مي شد؛ چون آن مدرسه ها اصلا برنامه ديني درستي نداشت و كسي توجه و اعتنايي به ان نمي كرد.

مادرم عمامه ماها را مي پيچيد

مقام معظم رهبري در مورد معمم شدن خود، در دوران نوجواني فرمودند:

چيزي كه حتما مي دانم براي شما جالب است،اين است كه من همان وقت،معمم بودم؛يعني در بين سنين ده و سيزده سالگي-كه ايشان سوال كردند- من عمامه سرم بود و قبا تنم بود.

قبل از ان هم همين طور، از اوايلي كه به مدرسه رفتم،با قبا رفتم؛ منتهي تابستانها با سر برهنه مي رفتم؛زمستان كه مي شد، مادرم عمامه به سرم مي پيچيد.

مادرم خودش دختر روحاني بود و برادران  روحاني هم داشت، عمامه پيچيدن را خوب بلد بود؛ سرماها عمامه مي پيچيد و به مدرسه مي رفتيم. البته اسباب زحمت بود كه جلوي بچه ها ،يكي با قباي بلند و لباس جور ديگر باشد.

طبعا مقداري حالت انگشت نمائي و اينها بود؛اما ما با بازي و رفاقت و شيطنت و اين طور چيزها جبران  مي كرديم، نمي گذاشتيم كه در اين زمينه خيلي سخت بگذرد.

از كلاس دوم ،سوم،دبستان سرما عمامه گذاشتند

معظم له در ادامه خاطراتش مي فرمايد:

من فراموش نمي كنم ..از كلاس دوم،سوم،دبستان ،سرما عمامه گذاشتند …از آن بچگي،از جمله چيزهايي كه به عنوان يك عقده،تا سالها در ما مانده بود،اين بود كه بچه ها ما را مسخره مي كردند،عمامه را مسخره مي كردند.

 بزرگ هم كه شده بوديم،تا حدودي خيال مي كرديم كه حالا مسخره ها تما شد؛ ولي بعد ديديم كه نه،اول مسخره كردن است. با اين كه شهر ما، مشهد بود، ببينند چه قدر وحشيگري مي خواهد كه يك ادم  معمولي را كه در كوچه و بازار رد مي شود- مسخره كنند. هيچ كس عليه هيچ كس ديگر،اين كار ذرا نمي كند؛اما نسبت به روحانيون،خيلي ها اين حق را براي خودشان قايل بودند! چون تبليغات شده بود.

كتابهاي مورد علاقه در دوران دبستان

مقام معظم رهبري كتابهاي مورد علاقه اش را در دوران دبستان مي فرمايد:

دورانهاي كلاس اول و دوم و سوم را كه اصلا يادم نيست،الان هيچ نمي توانم قضاوتي بكنم كه به چه درسهايي علاقه داشتم؛ليكن در اواخر دوره تابستان -يعني كلاس پنجم و ششم به رياضي و جغرافيا علاقه داشتم،خيلي به تاريخ علاقه داشتم،به هندسه هم بخصوص علاقه داشتم. البته در درسهاي ديني هم خيلي خوب بودم؛قرآن را با صداي بلند مي خواندم- قرآن خواندن مدرسه بودم يك كتاب ديني را ان وقت به ما درس مي دادند به نام تعليمات ديني براي ان وقتها كتاب خيلي خوبي بود؛من تكه هايي از آن كتاب را فصل،فصل بود حفظ مي كردم.

غرق مطالعه بودم كه صداي اذان را نمي شنيدم !

رهبر محبوب درباره مطالعه كتابهاي درسي و غير درسي در دوران جواني مي فرمايد:من در دوران جواني زياد مطالعه مي كردم؛غير از كتابهاي درسي خودمان كه مطالعه مي كردم و مي خواندم،هم كتا تاريخ مي خواندم، هم كتاب ادبيات، هم كتاب شعر و هم كتاب قصه و رمان مي خواندم.

به كتاب قصه خيلي علاقه داشتم و خيلي از رمانهاي معروف را در دوره نوجواني خواندم. شعر هم مي خواندم من با بسياري از ديوانهاي شعر در دوره نوجواني و جواني اشنا شدم. به كتاب تاريخ علاقه داشتم؛و چون درس عربي مي خواندم و با زبان عربي آشنا شده بودم،به حديث هم علاقه داشتم.

الان احاديثي يادم است كه انها را در دوره نوجواني خواندم و يادداشت كردم؛دفتر كوچكي داشتم كه ياداشت مي كردم. احاديثي راكه ديروز، يا همين هفته نگاه كرده باشم، يادم نمي ماند، مگر اينكه يادآوري وجود داشته باشد؛اما انهايي را كه در ان دوره خواندم، كاملا يادم است. شماها هم واقعا بايد قدر بدانيد هر چه امروز مطالعه مي كنيد ، برايتان مي ماند و هرگز از ذهنتان زدوده نمي شود . ناگهان به خودم نهيب زدم .

رهبر عزيز در مورد رابطه خودش با كسب معلومات و مطالعه كتاب در شرايط سخت كاري و غافل نبودن از آن مي فرمايد :

هر كسي كه در يك بخش يا گوشه يي، مشغول تبليغ و كار است، رابطه خودش را با كسب معلومات قطع نكند. نگوييم كار داريم و نمي رسيم. من خودم،اوايل انقلاب كه شد،حدود دو سال رابطه ام با كتاب قطع شد. با آن همه اشتغال كه ما داشتيم،مگر فرجام داشت؟

من،شب ساعت 11 و يا بيشتر، به خانه مي رفتم و كار، ساعت 6-5 صبح آغاز شده بود. تازه،عده يي ملاقاتي در خانه هم داشتم.

خانه ما هم دم دست بود. از بخشهاي مختلف،از علماي شهرستانهاو … در اتاق نشسته اند و كار دارند. اصلا مجال نبود. مدتهاي مديد مي گذشت كه من فرزندان خودم را نمي ديم؛با اين كه در خانه خودمان بوديم! وقتي موقع شب مي رفتم،خواب بودند و صبح هم وقتي بيرون مي امدم،خواب بودند.

روزهاي متمادي مي شد كه من بچه ها را نمي ديدم.اين،وضع زندگي ما بود.

ناگهان به خودم نهيب زدم و الان سه،چهار سال است كه شروع به مطالعه كرده ام شروع مجدد من به مطالعه،بعد از اشتغال به رياست جمهوري است.

الان من مطالعه هم مي كنم و به كارم هم مي رسم و مي بينم منافات با هم ندارند. مطالعه علمي- تاريخي همدارم، مطالعه تفنني هم مي كنم.

ذوق شعري و نقد آن

دلم قرار نميگيرد از فغان بي تو

مقام معظم رهبري در گفت و شنود با گروه از نوجوانان  و جوانان درباره شعر و نقد آن دردوران جواني مي فرمايد :

من در دوره جواني شعر گفتن را شروع كردم و گاه شعر مي گفتم ؛ منتهي به دلايلي تا سالهاي متمادي شعرم را در انجمن ادبي كه آن وقت در مشهد تشكيل مي شد و من هم شركت مي كردم نمي خواندم . حالا عيبي ندارد آن دليلي را كه گفتم به آن دليل نمي خواندم ، بگويم .

علت ، اين بود كه چون سابقه زيادي با شعر داشتم ، شعر را مي شناختم يعني خوب و بد شعر را مي شناختم . در آن انجمن ، وقتي كه شعري خوانده مي شد و اشخاص نامداري هم در آن انجمن بودند - كه بعضي از آنها امروز هم هستند ، بعضي هم فوت شده اند -  نقدي كه من نسبت به شعر انجام مي دادم ، نقدي بود كه غالبا مورد تاييد و تصديق حضار از جمله خود آن شاعر قرار مي گرفت .

وقتي كه شعر خودم را نگاه مي كردم ، با ديد يك نقاد مي ديدم كه اين شعر من را راضي نمي كند لذا نمي خواستم آن شعر را بخوانم .

يعني اگر شعري بود كه از شعر آن روز بهتر بود ، حتما مي خواندم ، ليكن مي نشستم ، فكر

 مي كردم ، شعر را مي گفتم مي نوشتم  و پاكنويس مي كردم ؛ اما در آن انجمن نمي خواندم .

چرا ؟

چون سطح آن انجمن به خاطر همين  نقدهايي كه مي شد . از جمله خود من زياد نقد مي كردم بالاتر از اين شعر بود . شايد شعرهايي خوانده مي شد كه از سطح آن شعر بالاتر نبود اما مورد نقد قرار مي گرفت .

به هر حال،مي توانم اين طور بگويم كه آن شعر من را به عنوان يك فاقد راضي نمي كرد.اتفاق افتاده بود كه در غير از آن انجمن-انجمنهاي ديگري در بعضي از شهرهاي ديگر،يك شهر از شهرهاي معروف شعر خيز ايران كه حالا نمي خواهم اسم بياورم-شركت كرده بودم،و آن جا ديدم سطح آن انجمن،سطح نقد انجمن ما را در مشهد ندارد؛از من شعر خواستند لذا من خواندم همان سالهاي قديم.

اين دوره نوجواني براي مطالعه و ياد گرفتن، دوره خيلي خوبي است؛ واقعا يك دوره طلايي است و با هيچ دوران ديگري قابل مقايسه نيست.

من خيلي كتاب نگاه مي كردم؛منزل ما هم كتاب زياد بود. پدرم كتابخانه خوبي داشت و خيلي از كتابها هم براي من مورد استفاده  بود. البته خودماها هم كتاب داشتيم،كرايه هم مي كرديم. نزديك  منزل ما كتابفروشي كوچكي بود كه كتاب كرايه مي داد. من رمان و اينها كه مي خواندم، معمولا از آن جا كرايه مي كردم.

الان يادم افتاد كه كتابخانه آستان مقدس هم مراجعه مي كردم؛آستان قدس هم در مشهد  كتابخانه خيلي خوبي دارد. در دوره اوايل طلبگي درهمان سنين پانزده شانزده سالگي به ان جا مراجعه مي كردم .

گاه روزها آن جا مي رفتم نزديك استان قدس است و مشغول مطالعه مي شدم؛صداي اذان با بلندگو پخش مي شد، به قدري غرق مطالعه بودم كه صداي اذان را نمي شنيدم! خيلي نزديك بود و صدا خيلي شديد داخل قرائتخانه مي امد و ظهر مي گذشت،بعد از مدتي مي فهميدم كه ظهر شده است!با كتاب انس داشتم .

البته الان هم كه در سنين نزديك شصت سالگي هستم و همان طور كه گفتيد بعضي از شماها جاي فرزند من هستيد و بعضي مثل نوه من مي مانيد،الان هم از خيلي از نوجوانها بيشتر مطالعه مي كنم؛اين را هم بدانيد .

نان جو

خميني ثاني(دامت بركاته) درباره سختي ها و مشقت دوران كودكي مي فرمايد:

دوران كودكي بسيار در عسرت مي گذشت. خاصه كه كودكي من مصادف با ايام جنگ نيز بود. با اينكه مشهد در كرانه جنگ واقع بود و همه چيز نسبت به شهرهاي ديگر كشور در آن ارزان و فراوان بود،معهذا وضع خانواده ما به طوري بود كه ما حتي هميشه نمي توانستيم نان گندم بخوريم و معمولا نان جو ميخورديم،گاه نان مخلوط جو و گندم و ندرتا گندم.

من شبهاي از كودكي را به ياد مي آورم كه در منزل شما نداشتيم و مادر با پول خردي كه بعضي وقتها مادربزرگم به من يا يكي از برادران و خواهرانم مي داد قدري كشمش يا شير مي خريد تا با نان بخوريم….

هشت خواهر و برادر از دو مادر

رهبر عزيز در مورد وضعيت خانواده اش در دوران زندگي در مشهد مقدس مي فرمايد:

ما هشت خواهر و برادر بوديم از دو مادر يعني پدرم از يك خانمي سه فرزند داشت كه هر سه هم دختر بودند بعد ان خانم فوت كرد و با خانم ديگري ازدواج كرده بودند . ماها بچه هاي اين خانم دوم پنج نفر بوديم چهار برادر و يك خواهر و در اين پنج نفر من دومي بودم البته در اين بين دو بچه هم از بين رفته بودند با آن حساب من چهار مي مي شدم اما چون واسطه ها كم شده بودند من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهاي بزرگ ما از خانم اول بودند آنها از ما خيلي بزرگتر بودند.

پدر و مادرم پدر و مادر خيلي خوبي بودند مادرم يك خانم بسيار فهميده با سواد كتابخوان داراي ذوق شعري و هنري حافظ شناس البته حافظ شناس كه مي گويم نه به معناي علمي و اينها به معناي مايوس بودن با ديوان حافظ با قران كاملا آشنا بود و صداي خوشي هم داشت.

ما وقتي بچه بوديم همه مي نشستيم و مادرم قرآن مي خواند خيلي هم قرآن را شيرين و قشنگ مي خواند. ماها دورش جمع مي شديم و براي ما به مناسبت آيه هايي را كه درمورد زندگي پيامبران هست مي گفت.

من خودم اولين بار زندگي حضرت موسي زندگي حضرت ابراهيم و بعضي پيامبران ديگر را از مادرم به اين مناسبت شنيدم قرآن كه مي خواند به اين جا كه  مي رسيد بنا مي كرد به شرح دادن بعضي از شعرهاي حافظ كه الان هنوز يادم است بعد از سنين نزديك شصت سالگي از از شعرهايي كه مادرم مي گفت.

غرض خانمي بود خيلي مهربان خيلي فهميده و فرزندانش را هم البته همه مادران دوست مي داشت و رعايت آنها را مي كرد. پدرم عالم ديني و ملاي بزرگي بود. بر خلاف مادرم كه خيلي گيراو … و خودش برخورد بود،پدرم مرد ساكت آرام و كم حرف بود. كه اين تاثيرات دوران طولاني طلبگي و تنهايي در گوشه حجره بود.البته پدرم ترك زبان بود، ما اصلا تبريزي هستيم يعني پدرم اهل تبريز و خامنه است مادرم فارس زبان بود و ما به اين ترتيب از بچگي هم با زبان فارسي و هم با زبان تركي اشنا شديم و محيط خانه محيط خوبي بود.البته محيط شلوغي بود منزل ما هم منزل كوچكي بود شرايط زندگي شرايط باز و راحتي نبود و طبعا اينها در وضع كار ما اثر مي گذاشت .

منزل پدري

معظم له در مورد كيفيت منزل پدري اش در مشهد مقدس مي فرمايد:

منزل پدري من كه در آن متولد شده ام تا 4-5 سالگي من يك خانه حدود 60-7 متري در محله فقير نشين مشهد بود كه فقط يك اطاق داشت و يك زيرزمين تاريك و خفه أي كه هنگامي كه براي پدرم ميهمان مي امد و معمولا پدر بنابر اينكه روحاني و محل مراجعه مردم بود ميهمان داشت همه ما بايد به زيرزمين مي رفتيم تا مهمان برود و بعد عده أي كه به پدرم ارادتي داشتند زمين كوچكي را كنار اين منزل خريده به آن اضافه كردند و ما داراي سه اطاق شديم.

لباسهاي كهنه پدر

عزيز زهرا خامنه أي مهربان با صداقت تمام درباره كيفيت لباس پوشيدنش مي فرمايد:مادرم از لباسهاي كهنه پدر براي ما چي درست مي كرد كه يك چيز عجيب و غريبي بود،نه لباده نه قبا يك چيز بلندي بود تا زير زانو و اغلب هم چند وصله مي خورد البته بايد گفت كهپدر هم لباسهايش را به اين زودي عوض نمي كرد.مثلا يك لباده داشت كه حدود 40 سال آن را پوشيد.

تقليد منبر

رهبر عزيز در مورد تقليد منبر در دوران نوجواني مي فرمايد:

در همان دوره آخر دبستان يعني كلاس پنجم و ششم تازه منبر آقاي فلسفي را از راديو پخش مي كردند كه ما از راديو شنيده بوديم؛من تقليد منبر او را در بچگي مي كردم به همان سبك آن بخشهاي كتاب ديني را با صدا بلندي و خيلي شمرده،پشت سر هم مي خواندم.  معلمم و پدر و مادرم خيلي خوششان مي آمد من را تشويق مي كردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:4  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

آيا من معتادم ؟

 

همه ی ما پیش داوری هایی از اعتیاد داریم . در واقع اعتیاد یک بیماری مثل همه ی بیماری های دیگر است و تنها فرق آن این است که خود خواسته به وجود می آید .

اگر شک دارید که معتادید چند دقیقه وقت خود را صرف خواندن سوالات زیر کنید و به بهترین شکلی که می توانید صادقانه بدان ها پاسخ دهید:

1.   آیا به تنهایی مواد مخدر مصرف کرده اید؟

2.   آیا هیچ گاه ماده ی مخدری را جایگزین ماده ی دیگری کرده اید؟

3. آیا هیچ گاه برای به دست آوردن نسخه ی پزشک جهت تهیه ی دارو های مخدر مجازمتوسل به دروغ گویی و نیرنگ شده اید؟

4.   آیا هیچ گاه ماده ی مخدری را پنهان کرده اید؟

5. آیا موقعی که از خواب بیدار می شوید یا می خواهید بخوابید مواد یا دارو های مخدر مصرف می کنید؟

6.   آیا هیچ وقت ماده ی مخدری را که نمی دانستید چیست و چه تاثیری دارد مصرف کرده اید؟

7.   آیا زود عصبانی می شوید و یا خیلی زود به هم می ریزید؟

8.   آیا مدت هاست که از دوستان خوبتان فاصله گرفته اید؟

9.   آیا چهره ی شما تکیده ، لاغر و سیاه شده است؟

  10.آیا نسبت به خانواده و اطرافیان خود بی تفاوت شده اید؟

البته سوالات زیادی وجود دارد که فکر می کنیم برای نمونه کافی باشد، حال چنانچه همه ی موارد  و یا بعضی از آنها ، با شرایط شما تطبیق دارد ، تا دیر نشده است همان کاری را بکنید که هزاران نفر در کنگره تجربه کرده اند و امروز بدون هیچ عوارض و هزینه به درمان قطعی رسیده اند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:4  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

معامله با خدا بخاطر پدر

مقام معظم رهبري زمينه توفيقاتش را بخاطر يك كار نيك به پدرش مي داند و در اين زمينه مي فرمايد :

بد نيست من مطلبي را از خودم براي شما نقل كنم

بنده اگر در زندگي خود در هر زمينه توفيقاتي داشته ام وقتي محاسبه ميكنم به نظرم مي رسد كه اين توفيقات بايد از يك كار نيكي كه من به يكي از والدينم كرده ام باشد.

مرحوم پدرم در سنين پيري تقريبا بيست و چند سال قبل از فوتش كه مرد هفتاد ساله بود به بيماري آب چشم كه انسان نابينا مي شود دچار شد بنده ان وقت در قم بودم تدريجا در نامه هاي كه ايشان براي ما مي نوشت اين روشن شد كه ايشان  چشمش درست نمي بيند من به مشهد امدم  و ديدم چشم ايشان محتاج دكتر است.

قدري به دكتر مراجعه كردم و بعدبراي تحصيل به قم بازگشتم چون من از قبل ساكن قم بودم باز ايام  تعطيل شد و من مجددا به مشهد رفتم و كمي به ايشان رسيدگي كردم و دوباره براي تحصيلات به قم برگشتم.

معالجه  پيشرفتي نمي كرد در سال 1343 بود كه من ناچار شدم ايشان را بهتهران  بياورم،چون معالجات در مشهد جواب نمي داد اميدوار بودم كه دكترهاي تهران چشمايشان را خوب خواهند كرد.به چنددكتر كه مراجعه كردم، ما را مايوس كردند.گفتند:

هر دو چشم ايشان معيوب شده و قابل معالجه و اصلاح نيست.

البته بعد از دو سه سال يك چشم ايشان معالجه شدو تا آخر عمر هم چشمشان مكي ديد. اما در ان زمان مطلقا نمي ديد و بايد دستشان را مي گرفتيم و راه مي برديم. لذا براي من غصه درست شده بود.

اگر پدرم را رها مي كردم و به قم مي آمدم، ايشان مجبور بود گوشه أي در خانه بنشيند وقادر به مطالعه و معاشرت و هيچ كاري نبود و اين براي من خيلي سخت بود. ايشان  با من هم يك انس بخصوصي داشت با برادرهاي ديگر اين قدر انس نداشت با من دكتر مي رفت و برايش آسان نبود كه با ديگران به دكتر برود.

بنده وقتي نزد ايشان بودم؛ برايشان كتاب مي خواندم و با هم بحث علمي مي كرديم و از اين رو با من مانوس بود برادرهاي ديگر اين فرصت را نداشتند و يا نمي شد.به هر حال من احساس كردم اگر ايشان را در مشهد تنها رها كنم وخودم برگردم و به قم بروم ايشان به يك موجود معطل و از كار افتاده تبديل مي شود و اين مسئله براي ايشان بسيارسخت بود براي من هم خيلي ناگوار بود.

از طرف ديگر اگر مي خواستم ايشان را همراه كنم و از قم دست بردارم اين هم براي من غير قابل تحمل بود زيرا كه با قم انس گرفته بودم و تصميم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم.اساتيدي كه من آن زمان داشتم به خصوصس بعضي ا انها اصرار داشتند كه من از قم نروم مي گفتند اگر تو در قم بماني ممكن است كه براي اينده مفيد باشي  خود من هم خيلي دلبسته بودم كه در قم بمانم  بر سر يك دو راه گير كرده بودم. اين مسئله در اوقاتي بود كه ما باي معالجه ايشان به تهران  آمده بوديم.روزهاي سختي را من در حال ترديد گذراندم.

يك روز خيلي ناراحت بودم و شديدا درحال ترديد ونگراني و اضطراب بسر مي برم البته تصميم من بيشتر بر  اين بود كه ايشان را به مشهد برم و در آنجا بگذارم و به قم برگردم اما چون برايم سخت و ناگواربود به سراغ يكي از دوستانم كهدر همين چهر راه حسن آباد تهران منزلي داشت رفتم مرد اهل معنا و ادم با معرفتي بود.ديدم كه خيلي دلم تنگ شد تلفن كردم و گفتم:

شما وقت داريد كه من پيش شما بيايم گفت : بله

عصر تابستاني بود كه من به منزل ايشان رفتم و قضيه را گفتم گفتم كه من خيلي دلم گرفته و ناراحتم و علت ناراحتي من هم همين است از طرفي نمي توانم پدرم را با اين چشم نابينا بگذارم برايم سخت است.

از طرفي هم اگر بنا باشد درم را همراه كنم مندنيا و آخرتم را در قم مي بينم و اگر اهل دنيا باشم دنياي مندر قم است اگر اهل آخرتم باشم اخرت من در قماست دنيا و اخرت مندر قماست من بايد از دنيا و آخرتم بگذرم كه با پدرم بروم و در مشهد بمانم يك تامل مختصري كرد و گفت:

شما بيا يك كاري بكن و بريا خدا از قم دست بكش و برو در مشهد بمان خدا دنيا و آخرت تو را مي تواند از قم به مشهد منتقل كند .

من يك تاملي كردم و ديدم عجب حرفي است انسان مي تواند با خدا معامله كند من تصور مي كردم  دنيا و آخرت من در قم است اگر در قم مي ماندم  هم به شهر قم علاقه داشتم هم به حوزه قم علاقه داشتم وهم به آن حجره كه در قم داشتم علاقه  داشتم اصلا از قم دل نمي كندم و تصور من اين بود كه دنيا و آخرت من در قم است.ديدم اين حرف خوبي است و براي خاطر خدا پدر را به مشهد برم و پهلويش مي مانم خدا متعال اگر ارداه كرد مي تواند دنيا و آخرت من را زا قم به مشهد بياورد.تصميم گرفتم دلم باز شد وناگهان از اين رو به ان رو شدم يعني كاملا  راحت شدم وهمان لحظه تصميم گرفتم و با حال بشاش و آسودگي به منزل آمدم.والدين من ديده بودند كه من چند روزي است ناراحتم، تعجب كردند كه من بشاش هستم گفتم:

من تصميم گرفتم كه به مشهد بيايم آنها هم اول باورشان نيم شد، از بس اين تصميم را امر بعيدي مي دانستند كه من از قم دست بكشم.به مشهد رفتم و خداي متعال  توفيقاتي زيادي به ما داد به هر حال به دنبال كار و وظيفه خود رفتم اگر بنده در زندگي توفيقي داشتم  اعتقادم اين است كه ناشي از همان بري نيكي است كه به پدر بلكه به پدرو مادرم انجام داده ام.

اين قضيه را گفتم براي اين شما توجه بكنيد كه مسئله چقدر در پيشگاه پروردگار مهم است.

روز فراموش نشدني زندگي من

مقام معظم رهبري در ارتباط با ورود به ميدان مبارزه و مسائل سياسي در سالهاي 1331و1332 مي فرمايند :

در ارتباط با ورود به ميدان مبارزه و مسائل سياسي سالهاي 32-31 بود كه شنيدم مرحوم نواب صفوي آمدند به مشهد كه دراين ارتباط يك جاذبه پنهاني مرا به طرف مرحوم نواب مي كشاند و خيلي علاقه مند شدم نواب راببينم تا اينكه خبر دادند ناب ميخواهد بهمدرسه سليمان  خان كه من هم از طلاب آنجا بودم بيايد كه ان روز ورود مرحوم نواب بهمدرسه سليمان خان جزو روزهاي فراموش نشدني زندگي من است .

وقتي ايشان با يك عده از افراد فدائيان اسلام كه كلاه پوست مخصوص به سر داشتند، وارد مدرسه شد به هيات ايستاده و با شعار كوبنده شروع به سخنراني كرد. محتواي سخنراني اش هم اين بود كه بايداسلام زنده شود و اسلام حكومت كند و در اين ارتباط پرخاشگرانه شاه انگليس و مسئولين مملكتي را متهم به دروغگويي كردو گفت :اين مسئولين مسلمان نيستند.

من كه براي اولين بار اين حرفها از زبان مرحوم نواب به گوشم مي خورد ان چنان حرفهايش در دلم نشست كه دوست داشتم هميشه با او باشم و همانجا اعلام شد كهفرد آقاي نواب از مهديه به مدرسه نواب خواهد رفت و فرداي ان روز مرحوم نواب به هيئت اجتماع از مهديه به سوي مدرسه حركت كرد و در بين راه  خطاب به مردم با صداي بلند شعار مي داد و مي گفت:

برادر غيرتمند مسلمان  بايد اسلام حكومت كند

تااينكه مدرسه نواب وارد شد و انجا هم با تمام وجود يك سخنراني مفصل و هيجان انگيزي ايراد كرد و بعد از سخنراني به ايشان پيشنهاد  اقامه نماز جماعت شد كه قبول كردند و نماز را به امامت ايشان خواديم  و بعد از ان كه مرحوم نواب از مشهد رفتند ما ديگر از او خبر نداشتيم تا اينكه خبر شهادتش به مشهد رسيد و ئقتي خبر شهادت ايشان به مشهد امد ماها از روي خشم و غيض منقلب شده بوديم.

 به نحوي كه در صحن مدرسه شعار مي داديم و از شاه  بدگويي مي كرديم و نكته قابل توجه اين است كه مرحوم آيت الله حاج شيخ هاشم قزويني در مشهد تنها روحاني أي بود كه بر اساس همان آزادگي و بزرگ منشي اش در مقابل شهادت مرحوم  نواب عكس العمل نشان داد و در مجلس درس شهادت مرحوم نواب صفوي و يارانش به وسيله دستگاه حاكم انتقاد شديد كرد و تاثر خودش را از شهادت انها ابراز داشت و گفت مملكت ما كارش به جايي رسيده كه فرزند پيغمبر (ص) را به جرم گفتن حقايق ميكشند و لذا از همان وقت جرقه هاي انگيزشانقلابي بوسيله نواب صفوي درس به وجود آمد هيچ كس ندارم كه اولين اتش را مرحوم نواب دردل ما روشن كرد.بنابراين  آن حالت  رنگ پذيري از مرحوم نواب سبب شد كه درهمان سال 34 يا 35 اولين حركت مبارزاتي ما شروع شود به اين كه يك استانداري به نام فرخ براي مشهد آمده بود و اين شخص به هيچ يك از ظاهر و ضوابط ديني احترام نمي گذاشت از جمله اينكه در ماه محرم و صفر كه معمول بود سينماهاي مشهد تعطيل مي شد ابتدا تا چهاردهم محرم اعلام تعطيلي كرد و بعد يك قدري سروصدا شد تا بيست مرحم تجديد كرد و لذا ما چند نفر بوديم  كه نشستيم يك اعلاميه در ارتباط با امر به معروف و نه از منكر نوشتيم و با پست به اين طرف و آن طرف فرستاديم.

به شكلي مرا مسخره كردند كه رفيقم خجالت كشيد

مقام معظم رهبري درباره يكي از برنامه هاي رضا خان و تا حدود ده سال بعد از ان براي بد نام كردن روحانيون و برداشتن عمامه ها و مسخره كردند انها مي فرمايد:

اين قضيه مربوط به سالهاي 29و30 است يعني من در ان زمان يازده يا دوازده سالم بود اين جو تا حدود ده سال بعد از رفتن رضاخان و كم و بيش تا قبل انقلاب كه من طلبه يي شده بودم ادامه داشت.

مادر مشهد تشكيلات و جلسات مهمي داشتيم درجلسات من چه قدر دانشجو دكتر  مي آمدنمد و من براي آنها تفسير مي گفتم با جواني از دوستان خودم كه فازغ التحصيل و ادم باسوادي بود مي خواستم بهتهران بيايم در ايستگاه راه  آهن با هم قدم مي زديم كه وقت  قطار بشود درهمين موقع چند جوان كه معلوم نبود اصلا سوادي هم دارند يا ندارند تيپهاي اروپايي آن روز كه لباس جين مي پوشيدند و تازه در ايران معمول شده بود به شكلي من را مسخره كردمد كه رفيقم خجالت كشيد.اين مسخره كردن ها رايج شده بود و ديگر مخصوص بچه ها و يا يك طبقه خاصي نبود.

اين كارها براي آن بود كه روحانيت را از چشمها زايل كنند. براي ان بود كه انها نقش روحانيت و ايمان  به روحانيت  را خوب فهميده بودند در قضيه مدرس و مرحوم كاشاني و قبل از ان قضيه مشروطيت و ميرزاي شيرازي اين نقش را فهميده بودند و مي دانستند كه بايد اين گروه و اين طايفه را زا چشم مردم انداخت. بريا اين كار مثل ريگ پول خرج مي كردند و از هر وسيله يي هم استفاده  مي كردند ان وقت روحانيت  با دو چيز يكي با علم و يكي با زهدش توانست علي رغم خواست آنها در دستگاههاي مختلف و در دانشگاه  كه جايي براي ماها نبود  و مظهر و مركز تبليغات ضد آخوندي بود نفوذ كند در همين دانشگاه بچه ها كلاس درس را تعطيل مي كردند تا پاي درس فلان  اخوند كهنه پول و نه قدرت داشت و حتي رفتن پيش او گاه دردسر هم داشت بروند.

روضه ي فيضيه

رهبر عزيز انقلاب در مجله آشنا  از دوران مبارزات خويش مي فرمايد:

من پيام امام را به آقايان مشهد رسانيدم  و بعد از آن عازم بيرجند شدم تا دهه عاشورا را در ان شهر به منبر بروم.ترتيبي دادم كه روز هفتم محرم،در يك مجلس با شكوه رسالت خود را آغاز كنم.

روز موعود فرا رسيد،عصر جمعه بود.پيش از من،يكي به منبر رفت،سخنان او طولاني شد.وقتي من به منبر رفتم،حدود بيست دقيقه به غروب بود و از اين كه فرصت لازم براي سخن گفتن نداشتم،سخت ناراحت و خشمگين بودم و به شدت مي جوشيدم.

به هر حال،نشستم روي منبر،بدون مقدمه شروع به صحبت كردم.يكي دو كلمه خطبه خواندم و با صداي بلند درباره سلطه غرب در كشورمان سخناني ايراد كردم و بحث را به فاجعه مدرسه فيضيه كشاندم و گفتم :

همين نقشه و توطئه براي محو اسلام بود كه به حادثه مدرسه فيضيه كشيده شد و كار را به آنجا رسانيد كه در يك روز مقدس به مدرسه فيضيه و به خانه امام صادق (ع) بريزند و كماندوها چنين كنند و چنان كنند.

از ضرب و شتم طلاب،از آتش زدن عمامه ها،از آتش زدن قران،از غارت و از بين بردن دارايي ناچيز طلاب،آنچه را كه ديده و شنيده بودم،براي مردم بيان كردم.يكبار،صداي ضجه و ناله مردم بلند شد. مردم به شدت گريه مي كردند و من در طول منبرهايي كه رفته ام،كمتر سراغ دارم كه مردم مانند ان روز منقلب شده باشند و گريه كنند.واقعا غوغايي برپا شد.در پايان،چند كلمه أي از مصيبت كربلا ياد كردم.

ليكن مي ديدم كه فاجعه فيضيه به حدي مردم را متاثر و منقلب كرده كه به فكر مصيبت كربلا نيستند و آنجا بودم كه دريافتم امام چقدر عميق و حكيمانه و دورانديشانه،برنامه ريزي  و محاسبه كرده بودند.مسلما هيچ عاملي ممكن نبود مثل روضه فيضيه و موقعيتي كه به مناسبت محرم پيش آمده بود،بتواند مردم را بيدار كند و دستگاه را رسوا و منكوب كند.

اينها خواهند رفت و شما خواهيد ماند رهبر عزيز انقلاب از دوران حمله مزدوران شاه به مدرسه فيضيه مي فرمايد:

در دوم فروردين 1342 كه مزدوران شاه خائن به مدرسه فيضيه حمله كرده بودند،ما كه طلبه هاي جواني بوديم و نديده بوديم كه عده أي با چماق و اسلحه سرد و گرم به سر مردم بريزند و عده أي را بكشند و يا از پشت بام به زير بياندازند،پس از نماز مغرب به دنبال امام خميني به اطاق ايشان رفتيم و ما كه بسيار بي تجربه بوديم نگران و ناراحت به سخنان امام گوش داديم.

امام 20 دقيقه صحبت كردند و گفتند:اينها خواهند رفت و شما خواهيد ماند امروز از آن روز 16 تا 17 سال مي گذرد و به چشم خود ديديم كه اين اميد قرآني چه اميد درستي بود.آنروز چه سلاحي ما داشتيم،كدام توپ و تفنگ را داشتيم؟

يك نامه را نمي توانستيم چاپ كنيم،مجبور بوديم با اشكلالت فراوان يك اعلاميه را با پلي كپي و انهم نه با دستگاه بلكه با دست تكثير كنيم و با اشكالات فراوان چاپ كنيم چه چيز اين اميد را به امام مي داد جزاميد و اتكال به خدا؟ أي ملت بزرگ اگر به خدا اتكال داشته باشيد و با يكديگر متحد باشيد بدانيد بر تمام نيروهاي باطل كه امروز دنيا را پر كرده اند پيروز خواهيد شد.

علاقه ي مردم

مقام معظم رهبري علاقه مردم نسبت به ايشان را در دوران قبل از پيروزي انقلاب زماني كه توسط ماموران شاه در بيرجند دستگيرشدند مي فرمايد:

چند سال قبل از پيروزي انقلاب بود،ماموران شاه به دنبال من بودند.در يكي از روز ها كه براي رساندن پيامي از امام به بيرجند رفته بودم،مرا دستگير كردند.

چند روز در زندان شهرباني بيرجند بودم.ولي اين بار زنداني بودن من با مرتبه هاي قبل فرق بسياري داشت.زيرا شيرين ترين خاطراتم مربوط به آن چند روز است.در ان روزها كه زنداني بودم،همه نيروهاي زندان ،شام و ناهار،ميهان من بودند.چون مردم مي دانستند كه من دستگير شده ام،هر كسي غذايي براي من مي اورد.مردم با اين كار علاقه خود را به من نشان مي دادند.غذاها روي هم جمع شده بود،همه نوع إذا بود.ولي من چقدر إذا مي توانستم بخورم غذاها  يك ميهماني بزرگ را جواب مي داد.من به اندازه  يك نفر از غذاها مي خوردم. در نتيجه بقيه را به ماموران و نيروهاي زندان مي دادم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:3  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 
برای مشاهده تصاویر روی متن زیر کلیک کنید.

http://www.google.com/images?hl=fa&q=%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C&lr=&um=1&ie=UTF-8&source=og&sa=N&tab=wi

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 9:54  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

حُسن حسن است مایۀ شوکت و ناز

بر حُسن حسن مراست پیوسته نیاز

در باور دل فروغ مهرش جاری است

مهر حسن است مُهر جان گاه نماز           سید علی اصغر صائم

 

زین غنچه که بر دامن زهرا پیداست

آیات کمال و شرم و تقوا پیداست

تاریک بود گرچه مزارش به بقیع

نور حسن از قبۀ خضرا پیداست               سید رضا مؤید

 

آیینه جلوه خدایی حسن است

مفهوم بلیغ روشنایی حسن است

آن مصلح عادلی که حریت را

آراست به نور پارسایی حسن است        عباس خوش عمل کاشانی

 

آن گل که صفای بوستان و چمن است

بهتر ز دو صد نسترن و یاسمن است

اول گل بوستان زهرا و علی

در گلشن دین امام دوم حسن است       بهروز مرادی آرانی

 

فریاد اگرچه در تو پشنهان بوده است

خورشید تکلم تو تابان بوده است

صلح تو برای نهضت عاشورا

آرامش پیش پای طوفان بوده است         محمد جواد محدثی    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 9:51  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

.

اصل و نسب سليم
     نامش سليم و پدرش قيس است. كنيه‏اش اباصادق و قبيله‏اش بنی ‏هلال بن عامر است. قبيله بنی ‏هلال در جنوب شرقی مكه سكونت داشت. نسب اين قبيله از طريق عدنان... و اسماعيل عليه‏السلام به حضرت ابراهيم خليل اللّه عليه‏السلام می ‏رسد. نسب پيامبر اكرم صلی ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله نيز از طريق عدنان... و اسماعيل عليه‏السلام به ابراهيم خليل‏اللّه عليه‏السلام می ‏رسد.(3)
تولد
     سليم دوسال قبل از هجرت، در اطراف كوفه چشم به جهان گشود. او خردسالی خود را در كوفه سپری كرد. و از سواد خواندن و نوشتن برخوردار شد. او 12 ساله بود كه حضرت محمد صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله رحلت كرد.
صحابی ائمّه
     سليم از اصحاب امام علی، امام حسن، امام حسين و امام سجاد عليهم‏السلام بود. وی فرزند خردسال امام سجاد عليه‏السلام ، را نيز ملاقات كرد. عده‏ای او را از اصحاب امام باقر عليه‏السلام شمرده‏اند.
سليم در عصر حكومت عمر و عثمان
     در 17 سالگی وارد مدينه شد. او كه از احاديث نبوی در شأن ومنزلت اهل‏بيت عليهم‏السلام بی ‏اطلاع نبود، وقتی با ورود به مدينه جدايی فاحش قرآن و عترت را مشاهده كرد، به سختی آزرده گشت و به دامان پاك امام علی عليه‏السلام پناه برد و همراه و شيفته آن حضرت شد.
غاصبان خلافت نشر احاديث پيامبر صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله را كه متممّ و مكمّل قرآن بود، به ضرر خود می ‏ديدند. لذا نشر احاديث بعد از رحلت حضرت محمد صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله با عكس العمل شديد خلفا مواجه شد. اولين قدم را ابوبكر برداشت و 500 حديثی كه جمع آوری كرده بود، آتش زد. خليفه دوم شعارش اين بود: قرآن ما را بس است. بدين ترتيب او نيز به شدت مانع از فعاليت محدثان شد. در زمان عثمان اين فرهنگ زشت تثبيت شد و به اوج خود رسيد. لذا محدثان و اصحاب پيامبر اكرم صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله به زندان افتادند، شكنجه شدند و تبعيد گشتند. عبداللّه بن مسعود، در جواب جوانی كه سؤال كرد: ائمه چند نفرند؟ گفت: مدت هاست كه كسي سؤالی از من نپرسيده است!
اولين كتاب شيعه
     سليم با ورود به مدينه و مشاهده جوّ حاكم، تأليف كتابش را آغاز كرد. بعضی كتاب سليم را اولين كتاب اسلام دانسته‏اند. اما مسلم است كه اولين كتاب مكتب شيعه، كتاب سليم است. او احاديثش رامخفيانه جمع آوری می ‏كرد.
شبهه
     كتاب سليم اولين كتاب شيعه نيست. زيرا مصحف حضرت فاطمه عليها‏السلام و تفسير قرآن اميرمؤمنان علی عليه‏السلام قبل از كتاب سليم نوشته شده است.
جواب: منظور از اولين كتاب شيعه كتابی است كه يكی از مردم عادی نوشته است، نه يكی از معصومين.
اساتيد
     سليم 23 سال از محضر بزرگ‏ترين معلم بشريت بعد از نبی ‏اكرم صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله ، يعنی علی عليه‏السلام استفاده كرد. او هم چنين از محضر بزرگانی چون سلمان فارسی، ابوذر، جابربن عبداللّه انصاری، عبداللّه بن جعفرطيار، ابن عباس، عمار، براءبن عازب، ابوسعيدالخدری و... استفاده كرد.
شاگردان
     شاگردان سليم عبارتند از: ابان بن تغلب، ابان بن خلف، ابراهيم بن عثمان، ابراهيم بن عمر اليمانی، ابان بن ابی ‏عياش و...
احاديث سليم
     سليم احاديث بسياری را درفقه نقل كرده است. مسائل مهم زمان پيامبر اكرم صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله نيز در كتاب سليم آمده است. او حادثه بزرگ غدير خم، احتضار پيامبراكرم صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله ، مانع شدن عده‏ای از وصيت آن حضرت، سقيفه و غصب خلافت را از زبان شاهدان نقل كرده است.
     سليم 23 سال از محضر بزرگ‏ترين معلم بشريت بعد از نبی ‏اكرم صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله ، يعنی علی عليه‏السلام استفاده كرد.
سلمان فارسی درسال 16 ه .ق به مدائن رفت. سليم برای نوشتن احاديث پيامبر صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله و حوادث عصر آن حضرت كه سلمان به خاطر سپرده بود، بارها به مدائن سفر كرد.
     سليم در موسم حج با ابوذر به مكه رفت و خطبه آتشين ابوذر در كنار كعبه را نوشت. وی در سال 34 ه .ق كه ابوذر به ربذه تبعيد شد، به آن جا سفر كرد تا احاديث بيش‏تری از صحابی رسول خدا بشنود.
     از او نزديك به 850 روايت به دست ما رسيده است كه بخشی از آن‏ها در كتابش آمده است و بخش ديگری از احاديثش را ديگران نقل كرداند.
سليم درزمان حكومت امام علی عليه‏السلام
     سليم كه جهاد علمی خودش را تا آن موقع به خوبی انجام داده بود، لباس رزم پوشيد. در جنگ جمل، در خط مقدم سپاه اميرالمؤمنين عليه‏السلام قرار گرفت و گوشه هايی از اين جنگ را در كتابش نوشت.
سليم در سال‏هاي 36 ـ 38 ه .ق مكاتباتی كه بين معاويه و امام علی عليه‏السلام رد و بدل شد را نوشت. او در جنگ نيز شركت كرد و حوادث آن را نوشت.
     او در ذكر وقايع سال 38 ه .ق شهادت محمد بن ابی بكر را ذكر می ‏كند و می ‏گويد: در همين سال، طفلی را نزد اميرالمؤمنين عليه‏السلام ديدم كه سجاد عليه‏السلام بود.
     سليم در سال 40 ه .ق در جنگ نهروان شركت جست. در رمضان همان سال بود كه بزرگ‏ترين مصيبت عمر خويش را ديد كه شهادت حضرت علی عليه‏السلام بود. او تا آخرين ساعات در كنار حضرت علی عليه‏السلام ماند و وصيت اميرمؤمنان به فرزندش امام حسن عليه‏السلام را نوشت.
سليم در عصر سه امام ديگر
     بعد از صلح امام حسن عليه‏السلام معاويه تمام تلاش خود را در راستای ترويج روش خلفای سه گانه به كاربست و مانع نقل احاديث شد. معاويه علاوه برآن، به جعل احاديث كذب پرداخت و مانع روشن شدن حقايق گشت. سليم بعد از شهادت حضرت علی عليه‏السلام به جمع اصحاب امام حسن عليه‏السلام پيوست و صلح امام حسن عليه‏السلام با معاويه را نگاشت. امام حسن عليه‏السلام بعد از صلح به مدينه رفت و او در كوفه ماند. او در سال 50 ه .ق كه معاويه از مردم مدينه، به خصوص از قيس بن سعدبن عباده بيعت می ‏گرفت، به مدينه سفر كرد كه سفرش با شهادت غريبانه و مظلومانه امام حسن عليه‏السلام مصادف شد. او به خاطر جوّ مسموم جامعه تصميم گرفت كتابش را از بين ببرد، اما بعد پشيمان شد.
     بعد از شهادت امام حسن عليه‏السلام او از اصحاب و ياران امام حسين عليه‏السلام گشت. در سال 58 ه .ق دو سال قبل از مرگ معاويه، با امام حسين عليه‏السلام به حج رفته و خطبه آن حضرت را در «منی» نقل كرد. اين سخنرانی اولين جرقه انقلاب امام حسين عليه‏السلام بود.
     از سرنوشت سليم در جريان قيام امام حسين عليه‏السلام و قيام مختار چيزی در دست نيست، اما مورخان احتمال زياد می ‏دهند كه در آن سال‏ها در زندان‏های عبيداللّه بن زياد اسير بوده باشد.
     سليم بعداز خلاصی از زندان، به امام زين العابدين عليه‏السلام پيوست و امام باقر عليه‏السلام را كه هفت سال يا بيش‏تر داشت، ملاقات كرد. او هم چنان بين كوفه و مدينه در رفت و آمد بود، تا اين كه حجّاج در سال 75 ه .ق از طرف عبدالملك به كوفه آمد و حاكم آن جا شد. حجاج فوراً سراغ سليم را گرفت. سليم كه جان خود را در خطر ديد، از كوفه گريخت و به طرف ايران آمد و در شهر نوبندجان فارس (نوبندگان ممسنی) به ابان بن ابی ‏عياش، كه احتمالاً نسبتی با او داشت  پناه برد. ابان در آن زمان جوان 14 ساله‏ای بود كه می ‏توانست قرآن بخواند. او از سليم سؤالاتی راجع به حوادث صدر اسلام و جنگ‏های پيامبرگرامی اسلام صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله می ‏پرسيد و سليم جوابش را می ‏داد. بعد از مدتی كه باهم كاملاً آشنا شدند، سليم به ابان گفت: آنچه را دوست داشتم، در تو ديدم. لذا كتابم (با ارزشمندترين چيزی كه دارم) را به تو می ‏دهم، به شرط اين كه:
1 ـ تا زنده‏ام به كسی، چيزی نگويی.
2 ـ بعد از مرگم، از اين كتاب فقط برای شيعيان و محبان علی عليه‏السلام حديث بخوانی.
3 ـ هرگاه احساس كردی حادثه‏ای می ‏خواهد برايت اتفاق بيفتد، كتاب را به يكی از شيعيان راستين علی عليه‏السلام بدهی.
ابان شرايط را پذيرفت و سليم يك بار از اول كتاب تا آخرش را خواند تا ابهامی باقی نماند. سپس كتاب را به ابان داد.
سرنوشت كتاب سليم
     ابان كتاب را از سليم گرفت و به وصيت‏های او عمل كرد و در حفظ آن كوشيد. رواياتی را هم خودش بر صفحات كتاب افزود و يك ماه قبل از مرگش، در عالم رؤيا سليم را درخواب ديد كه می ‏گفت: ای ابان! تو چند روز ديگر خواهی مرد. درباره امانتی من از خدا بترس! مبادا آن كتاب ضايع شود و به آنچه به من قول داده‏ای، عمل نكنی؟! اين كتاب را به دست يكی از شيعيان اميرالمؤمنين علی عليه‏السلام بده و به قولت وفاكن.
ابان از خواب برخاست و طبق هر روز، بيرون رفت و عمربن اذينه را ملاقات كرد و كتاب را به او داد و يك ماه بعد در گذشت.
     عمربن اذينه كتاب را در دسترس هفت نفر از صحابی معصومين عليهم‏السلام از جمله: محمدبن بن ابی ‏عمير، حمادبن عيسی و... قرار داد  تا از روی آن بنويسند. اين كتاب سلسله وار نقل شده، تا اكنون به دست ما رسيده است. از اين كتاب 10 نسخه در كتابخانه‏های ايران، عراق و هند موجود است. اين كتاب سه بار مورد تحقيق علما قرار گرفت و مكرراً چاپ شد و همچنين سه بار به زبان فارسی مورد تحقيق قرار گرفت و بارها چاپ شد. يك بار نيز به زبان اردو ترجمه شد. از اين كتاب بيش از 135 نفر حديث نقل كرده‏اند كه نشانگر اعتبار فراوان آن است.
     اين كتاب به اسم‏های مختلفی نام گذاری شده است. مشهورترين نامش «كتاب سليم» است. «اسرار آل محمد عليهم‏السلام » و «كتاب السقيفه» نامه‏های ديگر آن است.
سليم و كتابش از ديدگاه معصومين عليهم‏السلام
     سليم خطاب به اميرالمؤمنين عليه‏السلام عرض كرد: از خدا بخواهيد مرا در دنيا و آخرت از اوليای شما قرار دهد. آن حضرت فرمود: بارالها! سليم را از اوليای ما قرار بده.
     حضرت علی عليه‏السلام به سليم فرمود: ولايت ما كه خداوند معرفت آن را به شما داده و بدين وسيله به شما منت گذارده است، خبره شدن در آن از شناخت طلا و نقره مشكل‏تر است. عده كمی از امت به آن معرفت دارند. پس خدا را شكركن و آنچه به تو عطا كرده است، را با سپاسگزاری حفظ كن. خداوند ولايت ما را كه تو داری، فقط به انتخاب شدگان از خلقش می ‏دهد.
     سليم احاديثی را از كتابش برای امام حسن و امام حسين عليهما‏السلام خواند كه آن‏ها در جواب فرمودند: اين جا درست است و ما از پدرمان شنيده‏ايم.
     ابان بن ابی ‏عياش می ‏گويد: بعد از مرگ سليم، به بصره رفتم وحسن بصری را ديدم. كتاب را مخفيانه به او نشان دادم. مقداری از كتاب را خواند و گفت: سليم درست نوشته است، من هم اين احاديث را از اميرالمؤمنين عليه‏السلام شنيده‏ام. بعد از آن، به مكه و مدينه رفتم و به خدمت امام زين العابدين عليه‏السلام رسيدم. ابوالطفيل و عمر بن ام‏سلمه، دو نفر از صحابه رسول خدا صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله هم درحضورش بودند، سه روزمتوالی كتاب را به ابوالطفيل و عمربن ام سلمه دادم و آن‏ها كتاب را نزد امام سجاد عليه‏السلام خواندند. در پايان روز سوم، آن حضرت فرمود: سليم راست گفته است و اين‏ها احاديث ماست و به آن‏ها علم داريم. ابوالطفيل و عمربن ام سلمه نيز گفتند: همه اين احاديث را از زبان پيامبر صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله ، علی عليه‏السلام و سلمان و... شنيده‏ايم.
ابان حديثی از احاديث كتاب سليم را برای امام باقر عليه‏السلام و امام صادق عليه‏السلام ، جداگانه خواند و هر دو امام فرمودند: سليم راست گفته است.
     امام صادق عليه‏السلام در مورد كتاب سليم می ‏فرمايد: اگر شيعيان ما كتاب سليم را نداشته باشند، مثل اين است كه چيزی از احكام ما را نمی ‏دانند. كتاب سليم الفبای شيعه و سری از اسرار آل محمد است.
سليم و كتابش از ديدگاه بزرگان
     ابان بن ابی ‏عياش: هيچ كس را مثل او بزرگوار، متواضع و ناراحت از شهرت اسمی نديدم. او پيرمردی متعبد و نورانی بود.
نجاشی: او از اصحاب حضرت علی عليه‏السلام و صاحب كتاب مشهوری است.
شيخ طوسی: او هماره همراه حضرت علی عليه‏السلام بود.
علی بن احمدالحقبقی: او از اصحاب خاص حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود.
علامه مامقانی: او از اصحاب حضرت علی عليه‏السلام و از علمای مشهور عامه و خاصه است.
علامه حلی: او در فن خود مجتهد بود.
ميرزا محمدباقر خوانساری: اواز ياران اهل‏بيت عليهم‏السلام ، از كسانی بود كه به ائمه عشق می ‏ورزيدند، از اصحاب خاص اميرمؤمنان عليه‏السلام بود؛ نزد ائمه بی ‏نهايت محبوب بود و مكانی رفيع داشت و به منزله اركان اربعه بود. او در دين خود محكم و استوار بود.
كشی: به صحت كتابش شهادت می ‏دهم.
علامه امينی: او يكی از تابعين كبير و كسی است كه شيعه و غير شيعه به او و كتابش استناد می ‏كنند. او مورد اعتماد بزرگانی چون حكانی است.
نعمانی: كتاب سليم اصلی از اصول است.
قاضی بدرالدين سبكی و ابن نديم، از علمای بزرگ اهل‏سنت: كتاب سليم اولين كتابی است كه در شيعه پيدا شده است.
شيخ صدوق، كلينی، ابن بابويه، علامه مجلسی، شيخ بهائی، محدث نوری، شيخ مفيد، شيخ حرعاملی، ابن شهرآشوب، طبرسی و... ضمن نقل حديث، او را مورد اعتماد و ثقه می ‏دانند.
گلی از گلستان رواياتش
     سليم می ‏گويد: به مقدادگفتم: بهترين فضيلتی كه از پيامبر صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله راجع به علی عليه‏السلام شنيده‏ای، بگو. مقداد گفت: از پيامبر صلی ‏الله‏عليه‏و‏آله شنيدم كه فرمود: «علی حاكم و قاضی اين امت است. راه مستقيمی است كه برای نجات از گمراهی می ‏توان به آن پناه برد و از كوردلی بيدار گشت. به وسيله او می ‏توان از ترس درامان بود و از مرگ (دل) به او پناه برد و به وسيله او گناهان محو و ظلم و ستم دفع می ‏شود و رحمت می ‏آيد. او چشم بينای خدا و گوش شنوا و زبان گويای خدا در ميان خلق خداست. او طناب قوی و محكم خداوندی است و ريسمان مورد اعتماد خداست كه پاره شدن ندارد. او دژ خداوند است كه هركس وارد آن دژ شد، درامان است. علی وسيله هدايت خداوند و پل صراط در قيامت است. (همه اعمال با او سنجيده می ‏شود.) هركه او را بشناسد، به سوی بهشت و نجات راه پيدا می ‏كند و هركه او را انكار كند، با صورت به آتش می ‏افتد.»
وفات
     سليم بعد از عمری تلاش و پيكار در ميدان‏های جنگ و فعاليت در عرصه‏های فرهنگی، در سال 76 ه .ق در 78 سالگی، در شهر نوبندجان فارس به ديار باقی شتافت و ظاهراً در همان جا به خاك سپرده شد.
عده‏اي از مورخان نیز فوت او را در سال 90 ه .ق می ‏دانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 9:50  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

چهل حديث از  امام حسن مجتبي (ع)

1 – خود را برای سفر آخرت آماده کن و توشه سفر آخرت را پیش از آن که مرگت فرا رسد فراهم کن .

2 – بهترین ارزش های اخلاقی ده تاست : راستگویی ، راستی در سختی ها ، بخشش به درخواست کننده ، خوش رویی ، برخورد صحیح با مردم ، پیوند با خویشاوندان ، حفظ حقوق همسایه ، شناخت حق صاحبان حق ، احترام و پذیرایی از میهمان ، و البته با ارزش ترین آن ها عفت و حیاء است .

3 – بهترین خوبی ها اخلاق نیکوست .

4 – سخت تر از هر مصیبت بد اخلاقی است .

5 – وقتی یکی از شما برادر خویش را ملاقات کرد جایگاه نور در پیشانی او را ببوسد .

6 – نظریه پیر از نیروی جوان بهتر است .

7 – دانایی ات را به مردم بیاموز و دانش دیگران را فراگیر در این صورت هم داناییت را عمیق کرده ای و هم آنچه را که نمی دانستی فرا گرفته ای .

8 – هر آینه برآوردن حاجت برادر دینی محبوب تر است نزد من از اعتکاف یک ماهه .

9 – از دست رفتن نیاز بهتر از آن است که آن را از غیر اهلش بخواهی .

10 – چنانچه کسی در یکی از گوش هایم دشنام دهد و در گوش دیگرم عذر خواهی کند می پذیرم .

11 – سفره دار و خوش گفتار باشید .

12 – نیک پرسیدن نیمی ازدانایی است .

13 – بدان که از مال دنیا چیزی بالاتر از روزی ات به دست نخواهی آورد و افزون بر آن انباردار دیگران خواهی بود .

14 – هر کس پیش از سلام کردن سخن گوید پاسخش را ندهید .

15 – عبادت در انتظار فرج بودن است .

16 – برای دنیای خود چنان تلاش کن گویی همیشه در آن خواهی زیست و برای آخرتت چنان کوشش کن که گویا فردا خواهی مرد .

17 – هر کس قرآن بخواند دعایش مستجاب خواهد بود حالا آنی و یا با تأخیر .

18 – هر کس لباس شهرت پوشد خداوند به روز قیامت لباسی از آتش بر وی پوشاند .

19 – با مردم چنان همراه شو که دوست داری با تو همراه باشند .

20 – مشکلات کلیدهای پاداشند .

21 – اگر نفس تو در آنچه که تو بدان وادارش می کنی و او آن را دوست نمی دارد از تو فرمان نمی برد پس در آنچه که او می خواهد و تو را به سوی آن می راند از وی فرمان مبر .

22 – بزرگ ترین بزرگواری ها بخشش پیش از خواهش است .

23 – شریف کسی است که از خطا های برادران ایمانی اش در گذرد .

24 – بدی را با نیکی برطرف کردن عین درستکاری است .

25 – هر کس خود را به اختیار و انتخاب نیک خدا واگذار کند چیزی آرزو نکند جز آنچه را که خدا برای او انتخاب فرماید .

26 – نابودی مردم در سه چیز است : تکبر ، حرص ، حسد .

27 – شما را به تفکر سفارش می کنم زیرا تفکر در کارها پدر هر خیر و خوبی و مادر آن است .

28 – در طلب چنان کوشش مکن که کوشش غالب آید و اصل کار باشد و بر قضا و قدر تکیه مکن همانند کسی که خود را بدان سپرده است .

29 – هرگاه مستحبات به واجبات زیان رساند آن ها را ترک کنید .

30 – نزدیک به انسان کسی است که محبت او را نزدیک کرده باشد اگرچه نسبتش دور باشد .

31 – تجلی ترس بر دوست دلیری کردن و از دشمن گریختن است .

32 – غافل کسی است که مسجد را رها کند .

33 – هر کس همنشینش دانشمندان شوند سخندان می گردد و اندیشه اش می گسترد .

34 – شیعیان ما مطیع و فرمانبردار دستورات ما هستند .

35 – نزدیک ترین کس به قرآن آن است که به کارش بندد .

36 – از علم خود به دیگران بیاموز تا عزیز شوی و خداوند به تو از علم خویش بیاموزد .

37 – بخیل کسی است که گمان می کند آنچه انفاق کند تلف می شود .

38 – به آنچه خدا داده راضی باشید تا به فضل خودش شما را بی نیاز کند .

39 – بهترین همسایه برای همسایگان خود باشید .

40 – برای مصاحبت فردی را برگزین که اگر از او کمک خواستی اجابتت کند و شریک غم هایت باشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 9:39  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

      و هر گاه به همشيني با کسي نيازمند شدي، با چنين فردي همنشيني کن:

 کسي که همنشيني با او مايه سربلندي تو باشد و اگر به او خدمت کردي، هوايت را داشته باشد. چنان که کمکي خواستي به ياريت بشتابد و اگر سخني گفتي تصديقت کند. اگر در کاري همت به خرج دادي، با تو هم سو و هماهنگ باشد و اگر خطايي کردي، آن را جبران کند. اگر کار نيکي از تو ديد، فراموش نکند. اگر از او خواسته‌اي داشتي، برآورده سازد و اگر چيزي نخواستي، خود به تو ببخشد. اگر به تو مشکلي طاقت‌فرسا رسيد، ناراحت شود. دوست تو بايد کسي باشد که از او به تو زياني نرسد، برايت دشواري نسازد، حق تو زير پا نگذارد و اگر اختلاف مالي پيدا کرديد، ايثار کند و تو را مقدم دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 9:30  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

 

                                 سبط اكبر از ديدگاه پيشوايان برتر

امام حسن (ع) در همه حال خدای سبحان را یاد می کرد .  امام سجاد (ع)

امام حسن (ع) عابدترين زاهدترين و برترين مردم زمان خود بود .  امام سجاد (ع)

امام حسن (ع) در عبادت و صدقه دادن سخت کوش بود .  امام باقر (ع)

امام حسن (ع) در خلقت وسیرت وشرافت شبیه ترین مردم به رسول خدا بود .  امام صادق(ع

سبط اكبر در نظر پيامبر اطهر (ص)

اگر قراربود عقل به صورت انساني مجسم شود همانا به صورت حسن (ع) جلوه گر

مي شد .

2 – اي فرزندم ! تو در اخلاق و اندام ( سيرت و صورت ) شبيه من هستي .

3 – حسن از من و من از اويم خدا دوستدار دوستداران اوست .

4 – حسن گل خوشبوي من در دنيا است همانا اين پسر سيد و آقاست .

5 – حسن هدفش برترين هدف ، كمالش پايدار و نيكويي اش دائمي است . بر سخنانش گواه مي شود . سايه نيكي اش گسترده ، شجاعت و دليري اش بر زبان ها جاري ، گمراهي و سرگرداني از او به دور و معصيت از اوكناره گرفته است .

6 – هر كس خوش دارد به آقاي جوانان اهل بهشت بنگرد پس به حسن بنگرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 9:29  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

 

صديقه خاندان امام حسن(ع)

     در ميان بانوان منسوب به امام حسن مجتبی عليه‏السلام زنی پاكيزه و والامرتبه قرار دارد كه در خاندان امام حسن برترين است و برتری وی مستند به كلام ششمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت حضرت امام صادق عليه‏السلام است كه فرمود:
«كانت صديقةً لم تدرك فی آل الحسن مثلها» او زنی راستگو بود كه در خاندان امام حسن عليه‏السلام زنی همانند او يافت نشد. نام وی فاطمه و با لقب صديقه و كنيه‏های ام‏عبدالله، ام الحسن و ام عبده خوانده شده است.
صدّيقه
     از ويژگی ‏های برجسته اين بانو، نيل به مقام صديقين است، صديق و صديقه گرچه در لغت به معنای راستگو بودن است اما مفهوم آن فراتر از آن است به گونه‏ای كه هر راستگويی صديق و صديقه نيست بلكه اين مقامی است در كنار ديگر مقامات معنوی هم چنان كه در قرآن شريف صديقين در رديف انبيا  و شهدا  شمرده شده‏اند.
     در ميان زنان برتر عالَم، حضرت فاطمه زهرا عليها‏السلام و حضرت مريم از كسانی هستند كه صاحب مقام و نام صديقه هستند و نيل حضرت فاطمه بنت الحسن عليها‏السلام به مقام صديقه بودن نشانه‏ای از مراتب معنوی و جايگاه برتر ايشان در ميان زنان است كه برترين زنان خاندان امام حسن عليه‏السلام شمرده شده است. در ادامه برخی ويژگی ‏هايی كه از عوامل برتری اين بانوی بزرگوار شمرده می ‏شود يادآور می ‏شويم:
1. دختر امام حسن عليه‏السلام
قطعاً بهترين ويژگی اين بانوی گران قدر پدر شريف و بزرگوار اوست كه دومين اختر درخشنده آسمان ولايت و امامت است.
2. همسر امام سجاد عليه‏السلام
     به عرش بسته شده آسمان چراغان شد ز وصلتی كه چو خورشيد و ماه پيوندش ويژگی بعدی اين بانوی بزرگوار توفيق همراهی و همسری چهارمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت حضرت سجاد عليه‏السلام است.
3. مادر امام محمد باقر عليه‏السلام
     در كنار صفات ارزنده پيشين اين بانوی گران قدر لياقت والای اين بانو است كه فرزندش پنجمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت است.
از ويژگی هايی كه مادران ائمه از آن برخوردارند شنيدن صدای ملائكه در ايام حمل آنان بوده كه حضرت فاطمه بنت الحسن در ايام حمل حضرت امام باقر عليه‏السلام چنين رخداد شيرينی برای او رخ داده است.
4. بانوی صاحب كرامت
     ويژگی ارزنده ديگر اين بانوی بزرگوار كرامتی است كه امام محمدباقر عليه‏السلام بدان اشاره می ‏كند:
    «كانت امی قاعدة عند جدار فتصدع الجدار و سمعنا هدّة شديدة فقالت بيدها لا و حق المصطفی ما اذن الله لك فی السقوط فبقی معلقا فی الجو حتی جازته فتصدق أبی عنها بمائة دينار؛ مادرم كنار ديواری نشسته بود، ناگاه ديوار شكاف برداشت و صدای مهيبی به گوش رسيد، مادرم با دستش اشاره كرد و فرمود: نه! به حق مصطفی، خداوند به تو اجازه فرو ريختن ندهد، پس ديوار معلق در هوا ماند تا آنگاه كه مادرم اجازه فرو ريختن آن را صادر كرد ، پس پدرم بابت اين دفع بلا يكصد دينار صدقه دادند. »

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 9:10  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

تحقیقات همزمان دو گروه تحقیقاتی نشان می دهند ماده تاریک در قلب درخشان خورشید پنهان شده و در حال سرد کردن تدریجی هسته خورشید است.

به گزارش خبرگزاری مهر، ماده تاریک با نور در تعامل نیست و از این رو نامرئی است و تنها گواه وجود این ماده تاثیرات گرانشی آن بر روی دیگر اجرام از جمله کهکشانها است. این تاثیرات نشان می دهند ماده تاریک 80 درصد از کل ماده سازنده جهان را تشکیل داده است.

فرضیه پنهان شدن این ماده در قلب خورشید به دهه 1980 باز می گردد، زمانی که اختر شناسان دریافتند تعداد نوترینوهای تحت اتمی نامرئی که از خورشید جدا می شوند تنها یک سوم چیزی است که شبیه سازی های رایانه ای نشان می دادند. ماده تاریک به دلیل این ویژگی که انرژی را به خود جذب می کند می توانست این پدیده را توضیح دهد زیرا به این شکل میزان واکنشهای گداختهای هسته ای که عامل ایجاد نوترینوها بودند را کاهش می داد.

با این همه این مشکل زمانی حل شد که دانشمندان دریافتند سه نوع از نوترینوها در این فرایند حضور دارند که تنها یکی از آنها از زمین قابل رصد است و از این رو فرضیه ماده تاریک نهفته در قلب خورشید رد شد.

اکنون این فرضیه با تکیه بر مطالعات جدیدی که توسط محققان دانشگاه لندن و آکسفورد درباره ماده تاریک انجام گرفته احیا شده است. شبیه سازی هایی که در این مطالعه انجام گرفته نشان می دهد نیروی گرانش می تواند ذرات سازنده ماده تاریک را به سوی مرکز خورشید، جایی که این ذرات حرارت خورشید را به خود جذب می کنند بکشاند. برخی از این ذرات ماده تاریک حرارت خورشید را از هسته به سوی سطح ستاره برده و از حرارت هسته می کاهند.

نتایج مطالعات مشابه دانشمندان در دانشگاه اکسفورد نیز از این فرضیه حمایت کرده و محاسبات انجام گرفته بر روی ذراتی از ماده تاریک با جرمی برابر پنج گیگا الکترون ولت نشان می دهد این ذرات در حال سرد کردن قلب خورشید هستند.

بر اساس گزارش نیوساینتیست، این رویداد تاثیر قابل توجهی بر روی حرارت کلی خورشید ندارد بلکه سرد شدن قلب خورشید توسط ماده تاریک می تواند در توضیح چگونگی توزیع و انتقال حرارت در سرتاسر خورشید، فرایندی که درک درستی از آن به دست نیامده است، موثر باشد.

منبع : تبیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 8:41  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  | 

 

پر چانه ترین ماهی : ماهی ها حرف می زنند

جام جم آنلاین: دانشمندان دانشگاه اوکلند کشف کردند ماهی ها می توانند از طریق زبان مرموزی که از صداهایی مانند غرغر یا جیرجیر کردن تشکیل شده با هم حرف بزنند.

به گزارش تلگراف ، جهان زیر آب متفاوت از ذهنیتی که سکوت مطلق را در آن مجسم می کند از صدای ماهی هایی که درباره خطرهای در کمین، جهت ها و موارد روزمره با هم در حال حرف زدن هستند پر شده است.

سطح مکالمات میان ماهی ها به اندازه ای است که حتی شکارچیان با عبور از میان آنها می توانند آنها را ردیابی و شکار کنند.

به گفته محققان همه ماهی ها نمی توانند با کمک ارتعاش باله های خود اصوات ظریف و جیرجیر مانندی از باله هایشان به وجود آورند اما همه آنها می توانند این اصوات را بشنوند و بر همین اساس قدم بعدی در این مطالعه رمزگشایی از مفاهیم نهفته در انواع مختلف ارتباطاتی است که میان ماهی ها وجود دارد.

یکی از محققان این پروژه معتقد است اصوات ردیابی شده با اطمینان ۹۹ درصد صدای ماهی ها هستند و اکنون باید فهمید صداها چه مفهومی دارند.

دلیل اصلی این نوع از مکالمات جلب توجه جنس مخالف، ترساندن شکارچیان و یافتن مسیر درست در اطراف صخره ها است.

این محقق برای آزمایش بر روی ایده اش گروهی از ماهی ها را در مخزنی در لابراتوار گنجاند و به آنها چند هفته فرصت داد به محیط خو بگیرند. وی از طریق میکروفن های آبی و ردیاب های حرکت آب رفتار ماهی ها را زیر نظر گرفت.

نتایج نشان دادند ماهی های خالدار یکی از پرچانه ترین ماهی ها به شمار می روند که با ایجاد صدای خرخر مانند با دیگران صحبت کرده و این شیوه از مکالمه را در تمامی طول روز حفظ می کند. در مقابل ماهی های Cod به جز در فصل های تخم ریزی معمولا ساکت هستند.

ماهی هایی که به ماهی های «چشم درشت» شهرت دارند نیز صدای جرقه مانندی از خود به وجود می آورند که بیشتر به کدهای مورس شباهت دارد.

این محقق به افرادی که در خانه های خود ماهی قرمز نگه می دارند پیشنهاد کرد برای شنیدن صدایی از جانب ماهی های خود نفس های خود را حبس نکنند زیرا این ماهی ها با وجود قدرت شنوایی بالایی که دارند هرگز حرف نمی زنند

منبع : وبلاگ پزندگان زینتی/ماهیان آکواریومی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 8:40  توسط مرکز فرهنگی الحسن (ع)  |